مسئولیت تغییر آنی احساساتم کاملا بر عهده این جانب است!
سلام همه خواهرای گل من.همه دوستای عزیزم.

امسالم گذشت.یه چیزای خوبی یاد گرفتم.یاد گرفتم از شوهرم نترسم.یاد گرفتم وقتی یکی بهم شوک وارد کزد حق دارم گریه کنم یا خونه رو به هم بریزم.شایدم بخوابم.اما بعدش باید دست بگیرم به زانوم و بلند بشم. فهمیدم چقدر قوی هستم.

ممنون که کنار من بودین.همه تون سال خوبی داشته باشین.بهترین ها رو براتون میخوام.شادی و آرامش براتون میخوام.براتون آرزوی یه زندگی شاد سفید و صورتی آروم دارم که رگه های قرمز و بنفش داشته باشه.

تا سال بعد.

من و پسرم و اونایی رو که دوست دارم  وقت دعا یادتون باشه.مرسی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:10  توسط زرین بانو  | 

برای ارشد فراگیر ثبت نام کرده ام.مدیریت منابع علوم انسانی.امتحان چهار اردی بهشت است و منم و حدود سه هزار صفحه کتاب.نمونه سوال هم  کسی نداشت بگیرم ازش.خدا کمک کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:2  توسط زرین بانو  | 

عادت همیشگیمان است که پودر و مایع ظرفشویی و رب و غیره را عمده میگیریم و میگذاریم توی انباری خانه.انباری زیرزمین است و من کلیدش را ندارم.

دیروز ظهرباز هم پودر نداشتم بعد چند بار گفتن.صبر کردم شوهرم خوابید و رفتم دم در خانه خاله ام یک پیمانه پودر گرفتم و ماشین را روشن کردم.

وقتی دراز کشیده بودم با خودم فکر کردم زنگ بزنم به شوهر خاله ام که وقت پیاده روی عصر نگوید من در خانه شان بودم.یکدفعه فکر کردم نترسم.نهایتش ماشین لباسشویی را میشکند.بدتر از این که نمیشود.بعد چشم هایم را بستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:56  توسط زرین بانو  | 

این روزها میخندم

بعد یاد روزی می افتم که وقت تولید مثلمان بود.پسرم خواب نمیرفت.با کتک فرستادش به تخت.پسر پنج ساله من هق هق گریه اش را توی بالش رها میکرد تا دوباره کتک نخورد.من هم پا به پایش اشک ریختم.یکساعتی بعد بیدارم کرد برای فرزند آوری.همانطور که توی گوشم زمزمه میکرد دوستت دارم حالم به هم خورد و فکر کردم  چرا باید از مردی فرزند داشته باشم که نوزاد شش ماهه را کتک زده؟

دیروز مامان میگفت برادرت گغفته چطور این مرد بچه شش ماهه را کتک زده و خواهر من به چه امیدی مانده در این زندگی.جدا شود و بچه را بگیرد.بالاخره قانون هست.به مامان گفتم کودک هشت ساله من از شش ماهگی کتک خورده اما پدرش را دوست دارد.خانواده اش را دوست دارد عاشق صبح های جمعه است که سه نفری صبحانه بخوریم.عاشق اینکه سه نفری با هم  روی زمبن دراز بکشیم و تلویزیون ببینیم.چطور بگذارم جدایی شیشه دلش را بشکند؟

دکتر گفت بخند.به پسرم گفتم تو بزرگترین شادی من هستی.بگذار در چشمانت نگاه کنم .من میخندم.الان غم ج لاینفک صورتم شده اما به زودی من صاحب شادترین صورت دنیا خواهم شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:11  توسط زرین بانو  | 

قدیم ندیما بهار یه بویی داشت.من قشنگ از اون بو میفهمیدم  که داره عید میشه.

بیست و شش ساله که شدم  دیگه بو نیومد ولی من دقیق یادم بود که بو چطوری بود.تو حافظه ام امونده بود.

الان دیگه یادم نمیاد.

دیروز به پسرم گفتم حواست باشه عید نوروز یه بویی داره من یادم رفته ولی تو هر وقت حسش کردی بهم بگو.

 

پ.ن:ببخشین منو.این بار فقط تایید میکنم باور کنین فرصت جواب دادن به کامنت های پر ارزشتون رو ندارم.واقعا که به من لطف دارین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:51  توسط زرین بانو  | 

مثل هر روز صبح وایستادم سر میدون و برای پسرم دست تکون دادم تا ماشین توی پیچ خیابون از نظرم دور شد(چه جمله ای!)یه دفعه یه آقایی دقیقا از زیر دماغم رد شد و گفت سلام صبح شما به خیر! دهنم باز مونده بود که برگشت و خندید.گمونم هر روز منو میپاد که وایمیستم و برای ماشین ها دست تکون میدم. حیثیتم کلا پر زد رفت!

رفتم تو ایستگاه تاکسی .برای مسیر من ماشین نبود .وایستاده بودم که دیدم یه آقایی از توی یه ماشین دست تکون میده که بیا!دقیق شدم بلکه همکاری کسی باشه که نبود.پس خودمو زدم به کوچه علی چپ.تاکسی که اومد پریدم  توش و آقاهه رفت.

کاملا به خودم شک کرده بودم.رسیدم اداره اول خودمو تو آیینه چک کردم.یادم رفته بود آرایش کنم!

حالا سوال من این است که اینقدر من با آرایش زشت میشوم آیا؟یا بدن آرایش خیلی جذاب ترم ؟مسئولین رسیدگی کنن لطفا!

خیلی گرفتارم.هم تو خونه هم سر کار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:41  توسط زرین بانو  | 

والنتینتان مبارک.

سهم من یک برو گمشوی غلیظ بود.

می آیم.نه اینکه فکر کنید ضعیف شده ام نه!سرم شلوغ است.به صورتم سیلی میزنم تا زردیش پنهان شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:27  توسط زرین بانو  | 

والنتینتان مبارک.

سهم من یک برو گمشوی غلیظ بود.

می آیم.نه اینکه فکر کنید ضعیف شده ام نه!سرم شلوغ است.به صورتم سیلی میزنم تا زردیش پنهان شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:27  توسط زرین بانو  | 

به قول اونا که میگن:هستم ولی خستم!

روزای بدی داشتم.نخواستم بیام و بنویسم.یعنی نمیتونستم.هنوز توی گلومه اون همه غم.

میام زود با حال خوب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:36  توسط زرین بانو  | 

به قول اونا که میگن:هستم ولی خستم!

روزای بدی داشتم.نخواستم بیام و بنویسم.یعنی نمیتونستم.هنوز توی گلومه اون همه غم.

میام زود با حال خوب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:36  توسط زرین بانو  |