مش ماشاالله یک مرد کاملا ایرانیست!
سلام آبجی ها

بلاگفا داره همه  رو دیوونه میکنه ظاهرا.گمونم باید بریم دیگه.

بدیش اینه داره آرشیوهامون رو هم میخوره کروکودیل!

اگه کسی میدونه چطور باید ارشیوم رو ازش پس بگیرم یه خبری بهم بده چون اینجا حکم دفتر خاطرات منو داره.

فعلا که رفتم. یکی از این آدرسا باید باز بشه!

http:///zarbanoo.blogsky.com

http://www.zarbanoo.blogsky.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 9:55  توسط زرین بانو  | 

امروز داداش کوچیکه رفت تهران که فردا بره آلمان سر خونه زندگیش.ایشالله سالم باشه.ولی چقدر زود گذشت جدی.

فردا خواهرم از ماه عسل برمیگرده.این دو هفته عین  برق و باد گذشت.از پس فردا خونه مامان روضه اس که البته من هر سال با خودم یا کتاب میبرم میخونم یا گوشی موبایلم همرامه چت میکنم  اما حضور فیزیکی دارم اونم با حجاب سوبل و بلکه بیشتر

نمیدونم چرا تازگیا زود شارز ایرانسلم تموم میشه دوهفته پیش سی تومن شارژش کردم امروز تموم شد .قبلا اینطوریا نبود که.شاید باید چند تا از گروهام رو پاک کنم.

دیروز تمام مدت با خودم میگفتم برای یه زن هیچ چیزبدتر از این نیست که خواهان نداشته باشد و تحسین نشود.درست شوهرم هست اما فقط توی رختخواب دوستم دارد و تحسینم میکند.من در آن لحظات بهترینم اما بقیه مواقع من یک زن غر غرو هستم که آشپزیش افتضاح است و اصلا هیچ است.

دلم میخواست من هم کسی را داشتم که مرا مخواست از ته دل.دلش میخواست با من باشد.برای اینکه بیشتر با من بماند تمام راههای خانه را دور میکرد.با تحسین به صورتم نگاه میکرد.با علاقه.دلم عشق میخواهد راستش.

دلم یک مرد میخواهد که مردانگی مرسوم آویزان توی شلوارش را بزیده باشد و دور انداخته باشد.آنوقت مرا دوست داشته باشد و آغوش گرمش واقعا پناهگاهم باشد ومن خودم را جمع کن توی غار گرم و نرم دلش.تا آرام شوم.

یکبار شوهرم گفت:آنقدر کمبود احترام و محبت داری که راحت از این راه گول میخوری بعد یکدفعه ساکت شد انگار خودش فهمیده باشد سوتی داده .

من خوبم اما.چاق شده ام در حد 65 و توی عروسی به من گفتند حامله ای؟اما من از رو نرفتم .عوضش لبخندم خوشگل تر شده و با ورزش یکجوری خودم رو صاف و صوف میکنم!

خوب باشین.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:32  توسط زرین بانو  | 

حواستون باشه واستون خواستگار اومد حس کردین وای چقدر جذاب چقدر عالی چه بانمک .یه سری به هورمون های بدنتون هم بزنین شاید وقتیه که همه چیز رو خوب و عالی میبینین.از من گفتن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:49  توسط زرین بانو  | 

همون اولی که اومدیم خونه خودمون بابام سریع داد واسه  پنجره ها توری بزنن واسه خاطر سوسک هایی که ممکن بود پرواز کنن بیان داخل.

بعد اون دیگه نمیتونم شیشهها رو تمیز کنم.اولا که شیشه ها رفلکسن و خودشون به خودی خود یه ته مایه رنگی دارن که باعث میشن همیشه بیرون رو بد رنگ ببینم.بعدم باد و بارون و خاک گند زده به شیشه ها و نمیشه از بیرون هم تمیزشون کرد.مگه تینکه یکی از پایین شیلنگ آب رو باز کنه روشون که بعید میدونم آب تا اون ارتفاع برسه و اگه هم برسه بعید نیست آب بریزه تو!بسکه درز بین پنجره ها بازه.

من همش دلم میخواد شیشه هام تمیز باشه بیرون رو خوشگل ببینم البته روبروم چیزی نیست ها چند تا خونه کلنگی و البته قلعه دختر اون دور ها و کوهها که هر صبح میتونم طلوع خورشید رو ببینم از پشتشون.

امروز صبح از خواب که بیدار شدم یه اسکاج برداشتم و کشیدم روی یکی از لنگه های پنجره.بعدم دستمال کشیدم روش.البته که لکه های اونور رو نمیتونستم بگیرم اما باز دلم خوش بود.یه ذره که فاصله گرفتم از چنجره رد دستمال رو دیدم چند بار دستمال کشیدم تا رد کمتر شد.آخرش دیگه داشت دیرم میشد کارو گذاشتم واسه یه روز دیگه. راستش خیلی بلد نیستم تمیز کنم شیشه  و آیینه رو.یه بار هر چه کردم آیینه میز توالتم تمیز نشد  که هیچ بدتر لک شد.منم آیینه رو زدم زیر بغلم بردم تو تراس با شلنگآب و اسکاج و ریکا افتادم به جونش عالییییییییییی شد.ولی راستش آیینه قدی رو نمیتونم .اول که خیلی سنگینه.دوم میخ شده به دیوار.سوم سه میلی بیشتر ضخامت نداره.هر بار که تمیزش میکنم صدای ترک خوردنش رو میشنوم .واسه همین پروژه شیلنگ آب منتفیه .یکی به من یاد بده چطور با روزنامه پاک میکنن اینجور چیزا رو.من انواع شوینده ها و دستمال ها و آخرش حتی سرکه رو امتحان کردم باز رد میمونه روش

خوب برگردیم به پنجره.همون اول کار چون هنوز پرده نداشتیم شوهرمان طی یک عملیات غیرتمندانه کل شیشه ها رو برچسب زد.بعدا که پرده گرفتیم یک روز که مامانم برای نگه داشتن پسرم اومده بود خونه ما دلش تو تاریکی خونه گرفت و برچسب ها رو کند و صد البته که جاش موند.حالا شما قضاوت کنین چه وضعی دارن این شیشه ها.

از شما چه پنهون یه چند بار تصمیم گرفتم بزنم کل شیشه ها رو از بیرون با سنگ بشکنم مجبور بشیم عوضشون کنیم!ولی راستش چون اطراف ساختمان همش دوربین هست جرات نکردم

واسه شوهرم هم خیلی مهم نیست این چیزا چون وقتی میاد خونه یا تلویزیون نگاه میکنه یا سرش تو تبلته یا در نهایت منونگاه میکنه.

الان دارم فکر میکنم برم  رنگ بخرم اونم زرد و نارنجی و روی شیشه ها نقاشی کنم.

وای چقدر دوست دارم که دوباره مینویسم.یه مدتی موبایل افتاده بود دستم  حالا دارم ترک میکنم به لطف خدا!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:50  توسط زرین بانو  | 

دیشب  پسرم مدام اصرار داشت با پدرش توی یک تخت بخوابیم. بالاخره  شوهرم اومد تو اتاق و توی تخت سه نفره خوابیدیم.پسرم کلی ذوق کرده بود سرش رو گذاشته بود روی متکای من تا تا پدرش جای بیشتری داشته باشد.هی دست های من و پدرش را توی دست هایش میگرفت و با خوش حالی  میخندید از ذوق خوابش نمیبرد.اما بیست دقیقه بغد شوهرم پا شد و رفت سر جای خودش.گفت که بدخواب میشود و  صبح تمرکز لازم برای کار را ندارد .پسرم بغض کرد و دور از من خوابید.بغلش کردم و پرسیدم عشق من برات کافی نیست و گفت نه.محبت پدرش را میخواهد.وقتی من و پدرش پهلوی هم نشسته ایم میپرسد من هم بیایم و شوهرم به شوخی میگوید نه و پسرم هر بار دلش میشکند.میپرسد چرا بابا دوستم ندارد.صد بار به شوهرم گفنه ام این شوخی ها درست نیست  اما گوش شنوایی ندارد.

بگذریم. دیشب پسم را بغل کردم و کلی دلقک بازی درآوردم تا خندید و گفتم بابا دوستت دارد فقط نگران است وقت خواب دست و پایش به صورتت بخورد و اسیب ببینی.

راستی اسم وبلگ شهرزاد این بود:خواب هایی که تعقیبم میکنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:16  توسط زرین بانو  | 

سلام آبجی های گلم

یه وبلاگ بود میخوندم:خواب هایی که تعقیبم میکنند:couli.blogsky.com

امروز دیگه نتونستم بخونمش.حیف ایمیل شهرزادم ندارم.خیلی خوب مینوشت.همیشه مینوشت.الان نگرانشم.حالش خوب نبود.چرا وبلاگ رو حذف کرده؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:22  توسط زرین بانو  | 

داشتم اتاق پسرم رو مرنب میکردم.یه آن سرم رو  بلند کردم نگام افتاد به گنجش های روی سیم برق.یادم رفته بود اصلا که گنجشک ها به ردیف روی سیم ها مینشینند.

این روزها توی تقویم روزهای خوب زندگیم را سیز میکنم.میخوام بدونم روزهایی هم بوده که من خیلی خوشبخت بوده ام یا بهتر بگم فهمیده ام که خوشبختم .

رفتار شوهرم بهتره.با احتیاط رفتار میکنیم.مشاوره ها تا حدی جواب داده.

دلم پارک میخواد اونم تنهایی.برم بشینم بازی بچه ها رو نگاه کنم.برای خودم گل بچینم .یا از این گیاه و اوم گیاه فلمه بردارم بذارم تو آب بببینم ریشه میزنه یا نه.ولی فرصت نمیشه.تمام روزم بین عدد و ارقام میگذره.بین جدول های تموم نشدنی آمار.اونم واسه من که  بیزارم از عدد.

ممنون که بهم سر میزنین.ممنون که اینقدر مهربون خواهر من هستین.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:48  توسط زرین بانو  | 

سلام خواهرای گلم

روز پنجشنبه بالاخره خواهرم  جشن عروسیشو برگزار کرد.

جشن خیلی خوبی بود.خیلی خوشگل شده بود.مجلس خیلی عالی بود.

اینا رو نمیگم چون خواهرمه.میگم چون خواهرم دختر خوبی بود و لیاقت این همه خوبی رو داشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:54  توسط زرین بانو  | 

مثل همیشه آزار دیده بود.پدرش دلش را شکسته بود.بعد هم بلند شد که من از این خانه رفتم.دست و صورتش را شستم .با بغض پرسید حالا بابا واقعا رفت.گفتم چه اهمیتی دارد؟همیشه آزارت میدهد.گفت حداقل یه خانواده که داریم.

خم شدم.کمرم راست نمیشد.به هق هق افتادم.بغلم کرد و گفت گریه نکن.بیا صورتت را بشورم.نفسم بالا نمی آمد .میخواستم پاهای کوچکش را ببوسم و بگویم عزیزم ببخش که با خودخواهی تو را به این دنیا آوردم.از مردی تا این حد پست.

گفتم نگران نباش بابا رفت به نگهبان ساختمان سر بزند و برایش بستنی بردم تا بخوریم.

خدایا هستی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:39  توسط زرین بانو  | 

جای تعجب نداره که تو بلاگفا موندم با تمام بدی هاش.

آخه من همونیم که تو خونه شوهرم موندم و در واقع شوهرم رو  دو دستی نگه داشتم با تمام بدیهاش!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر ۱۳۹۴ساعت 11:24  توسط زرین بانو  |