مش ماشاالله یک مرد کاملا ایرانیست!
سابق بر این عادت داشتم کفش که میخرم حتما شماره 37 باشد .با آنکه میدانستم شماره پایم 38 است اما به زور پایم را جا میدادم توی کفش و بعد از مدتی لنگ زدن کفش اندازه پایم میشد.

دیروز از ته مانده وقتم استفاده کردم ورفتم کفاشی.شماره 38 کفش مورد نظرم تمام شده بود و فقط رنگ قهوه ای مانده بود.39 را برداشتم.

از مامان مپرسم خیلی بزرگند؟توی ذوق میزنند؟دلداریم میدهد که پولم هدر نرفته.

شوهرم طبق عادت میگوید آشغال خریده ای.وقت ناهار است.بی اعتنا ساندویچ را میگیرم دستم و میوم اتاق خواب.گرسنه ام و میخواهم از غذا لذت ببرم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 13:46  توسط زرین بانو  | 

دیروز رفتم موهامو بعد مدت ها تیره کردم.ابروهام رو هم گذاشتم تیره باشه.حالا زن تو آیینه برام آشنا تره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 8:34  توسط زرین بانو  | 

دیروز با دوستم حرف میزدم.بعد از 16سال صدایش را شنیدم.شش ماهیست تماس وایبری داریم.دیروز یکدفعه گفت  میخوام بهت زنگ بزنم.دلم برای صدات تنگ شده.

دیروز تازه فهمیدم هیچوقت نمیخواسته ازدواج کند.فهمیدم مدام سرکوفت میشنود چرا مثل خواهرهایش و ایضا خواهرشوهرهایش پزشک نشده.تازه کسی که سرکوفتش میزند پسرش است.

دیروز فهمیدم واقعا مامانش دوستش ندارد.اینکه کینه جوانی هدر رفته را در دل دارد و دوست مرا مقصر میداند.

دیروز دوستم نقابش را برداشت.من دلم برای دوستم که دو هفته است انگار غمباد گرفته و اشتها ندارد سوخت.

 

این روزها دو تا سینی صبحانه آماده میکنم.یکی را میگذارم روی میز برای پسرم و دیگری را میبرم تخت برای همسرم.ناراحت نمیشود که بیدارش میکنم.صبحانه را میخورد و دوباره خواب میرود.این روزها مهربانتر شده.اما باز هم گاهی با رفی دلم را میرنجاند.اینجور وقت ها به خودم میگویم زرین اهمیت نده.فکر کن پسرت است که بهانه میگیرد و همه چیز حل میشود.هر شب پسرم و شوهرم را به خاطر زخم هایی که به دلم زده اند میبخشم و بعد کتاب میخوانم تا خواب بروم.

 

این روزها در اوج کار گاهی پالتویم را تا میزنم و میگذارم زیرسرم روی میز و یک ساعت میخوابم.این دیگر مایه خجالت است!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 13:15  توسط زرین بانو  | 

دیشب بعد جلسه مدرسه پسرم رفتم خونه مامان دنبال پسرم.

مامان نماز میخوند و کسی نیومد استقبالم.یه جفت کفش مردنه اونجا بود با یه بوی عطر جدید.فکر کردم:داداشمه؟و بعد فهمیدم :نامزد خواهرم.

خواهر کوچولوی قشنگ پوشیده در حجاب اومد.وقتی کیف پسرم رو به دستم داد تازه انگشتر نشون رو تو دستش دیدم.تا حالا نپوشیده بود.وقتی بغلم کرد گفت برام دعا کن.

امروز اومدم دفتر خاطرات سال 89 و 90 رو برداشتم تا بخونم.دلم خواست بدم خواهرم هم بخونه تا بدونه زندگی چه شکلیه.

چقدر دردم گرفت از خوندن دفتر.دیدم چه چیزی تمام اشتیاق و عشق منو کشته.دیدم زمانی من زجر میکشیدم بابت اینکه شوهرم شب ها جدا میخوابی.تا قرص نمیخوردم خواب نمیرفتم.اینکه چطور منو تحقیر  کرد و چطور آزارم داد تا به اینجا رسیدم.

چقدر سنگین شدم.دیدم من چطور ذره ذره بد شدم.بی ادب شدم.خودخواه و حسود شدم.و بعد بی تفاوت شدم.دلم میخواد هر روز کمتر حرف بزنم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 13:39  توسط زرین بانو  | 

سلام خواهرای گلم

دیروز رو مرخصی گرفتم.دلم برای مامان و خواهرم خیلی تنگ شده بود.دفعه قبل که میخواستم برای رنگ مو برم اولش دو ساعتی خونه مامان بودم و خیلی خوش گذشت.این بار از صبح رفتم و همونجا موندم تا ظهر.هر چند پسرم وقتی فهمید من مرخصی گرفتم گفت خیلی نامردیپنج شنبه مرخصی بگیر من هم باشم!

خواستگار خواهرم را دوست ندارم.او هم مثل شوهرم ورزشکار است.مربی کاراته و متاسفانه همون اعتماد به سقف!

برای خرید سرویس طلا مامانش خیلی اصرار داشت که زودتر بروند.اما آقا فرمودند که کار دارند و پول میدهند تا خواهرم خرید کند.به خواهرم میگویم آدم مناسبی نیست.برایش عروسی هیچ هیجانی ندارد.عین شوهر من که توی ماشین میخوابید تا من بروم کارت عروسی انتخاب کنم یا لباس و کفش و اصلا حاضر نبود بیاید.شوق و ذوقی نداشت.نمیدانم چرا خواهرم به هم نمیزند.دعا کنید برامون.

دیشب پسرم تب داشت.تا صبح مواظبش بودم که تبش بالا نرود.الان کاملا گیجم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 12:23  توسط زرین بانو  | 

با همکلاسی دوران دانشکده توی وایبر بحث میکنیم.افکارش عین شوهرم است.

میگویم تقصیر شما مردها بود که ما را کشتید.حالا ما با شما زندگی میکنیم اما عاشقتان نیستیم.

میگویم ما را ناقص العقل صدا نزنید.فکر نکنید ما فقط برای بقای نسل شماها آفریده شده ایم.ما  خودمان آدمیم.اختیار داریم.

میگویم حق ندارید به جای ما تصمیم بگیرید.جنبه داشته باشید مشورت کنیم.

میگویم و میگویم و میگویم.به جایی نمیرسم.با خودم فکر میکنم بدجنس نیستند.فقط نفهمند.

پی نوشت:همکلاسی دیگری دارم که میفهمد.مردهایی را میشناسم که میفهمند.همه مثل هم نیستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 13:19  توسط زرین بانو  | 

من:پسرم بابا کجا رفت؟

پسر:نمیدونم.مگه وقتی میره بیرون چیزی میگه؟

من:اوهوم!

پسر:من وقتی ازدواج کردم همیشه به زنم میگم دارم کجا میرم مگه اینکه بخوام سورپرایزش کنم!

من:چطوری میخوای سورپرایزش کنی؟

پسر:براش پیتزا بخرم یا گوشی جدید!

من:کاش میشد من باهات ازدواج کنم.تئ مرد خوبی هستی!

پسر:اوهوم .میدونم!اما من دلم نمیخواد دهه پنجاهی باشم!

من:

پسر:آخه شما نه تبلت داشتین.نه پرژن تون نه بازی سه بعدی!

من:

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 13:0  توسط زرین بانو  | 

دلم نمیخواد کسی رو ناراحت کنم  اما اینجا تنها جاییه که میتونم درددل کنم.ببخشین منو.

من نمیتونم از شوهرم جدا بشم.به خاطر پسرم.ممکنه شوهرم قبول کنه که اونو به من بده اما پسرم وابستگی عجیبی به پدرش داره.با اینکه پدرش کتکش میزنه اما بزرگترین آرزوی پسر من اینه که سه تایی کنار هم بشینیم یا اینکه سه تایی زیر یه پتو دراز بکشیم و فیلم ببینیم.

من با رها کردن این زندگی خودم رو نجات میدم اما پسرم چی؟اون یکیمون رو از دست میده.میدونم که ممکنه در اینده این پسر یکی کپی پدرش بشه چون الگوی نامناسبی داشته اما من نمیتونم شادی کودکیش رو ازش بگیرم.به هر حال زندگی من سوخته.من دارم چهل ساله میشم و خیلی چیزا برام تموم شده اس اما برای پسرم نه.برای اون بهترین لحظه عمرش جمعه صبح هست که با پدرش صبحانه بخوره.کلی ذوق میکنه یه بسته پاپ کورن رو باز کنه و چراغا رو خاموش کنه و بگه خوب حالا اومدیم سینما!چطور به خودم اجازه بدم این دلخوشی ها رو ازش بگیرم؟

به خودم میگم جهنم.چند سال دیگه صبر میکنم تا پسرم به یه سنی برسه که تشخیص بده.اونوقت اگه خواست مثل پدرش باشه پهلوش میمونه و اگه خواست با من میاد.اونموقع دیگه بچه نیست.

یکی از دلایلی که دوباره بچه دار نشدم همین رفتار شوهرمه و اینکه هرگز در کنارش احساس امنیت نکردم.

من مشاور میرم اما میگه شوهرت هم باید بیاد .و جالبه که تو شهرمون نتونستم یه روان درمانگر پیدا کنم اما تا بخواین متخصص ترک اعتیاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 13:33  توسط زرین بانو  | 

سه چهار روز قبل از هالیدی چند تا تیکه لباس گرقتم.بینشون یه مانتوی فوتر نوک مدادی هم بود که بدجور عاشقش شدم و همون اول برش داشتم.ظهر که رفتم خونه خریدهام رو نشون شوهرم دادم و اونم تاییدشون کرد که خوبن و مشکلی ندارن.

از روز بعدش مانتوی فوتر رو به عنوان رومانتویی پوشیدم چون یه سایز هم بزرگتر خریده بودم نگران نبودم.اما مانتو خیلی بهم میومد و همه هم خوششون اومد.

ظهر شوهرم گفت این مانتو تنگه و نباید بپوشی .بهش گفتم خودش تاییدش کرده و اونم فت اونموقع یه حرفی زده.

دیروز من پوشیدمش زیر پالتو و رفنم سرکاروقتی اومدم خونه شوهرم زد به دعوا که چرا دوباره مانتو تنگ پوشیدی؟ هنوز جوابش رو نداده بودم که به طرفم حمله کرد و خواست لباس رو از دستم دربیاره.دلم میسوخت اما نتونستم لباس رو نگه دارم.ناخنام شکست و پرت شدم روی زمین.بعدش دیدم سرم ورم کرده و نصف بدنم کبود شده.لباس را که تکه تکه کرد پرید طرفم که مانتو رو هم پاره کنه و من فقط دستام رو گذاشتم رو سر و صورتم تا آسیب نبینه.لباس رو که روی تنم پاره کرد از اتاق رفت بیرون.صدای پسرم رو شنیدم که داشت از من حمایت میکرد و تازه اونموقع یادش افتادم که چی دیده.

لباس عوض کردم و برای پسرم نهار گرم کردم.صداش دراومد که نهارو آماده کن وگرنه از خونه پرتت میکنم بیرون.بدون اینکه حرفی بزنم خریدها رو جا دادم و برگشتم تو اتاق خواب.لباس را بریدم و تبدیلش کردم به دستمال گردگیری.بعد هم با پسرم خوابیدیم تا ساعت هفت شب.

ازش متنفرم و واقعا آرزودارم بمیره.اگه ازش جدا نمیشم به خاطر پسرمه.

امروز بهترم.

مامتو رو پاره کرد چون واقعا بهم میومد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 8:47  توسط زرین بانو  | 

سلام آبجیای گلم.از دستم دلخور نمیشین نظراتونو که لطف کردین فقط تایید کنم و جواب ندم؟فرصت نمیکنم به خدا!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 8:20  توسط زرین بانو  |