مش ماشاالله یک مرد کاملا ایرانیست!
مثل همیشه آزار دیده بود.پدرش دلش را شکسته بود.بعد هم بلند شد که من از این خانه رفتم.دست و صورتش را شستم .با بغض پرسید حالا بابا واقعا رفت.گفتم چه اهمیتی دارد؟همیشه آزارت میدهد.گفت حداقل یه خانواده که داریم.

خم شدم.کمرم راست نمیشد.به هق هق افتادم.بغلم کرد و گفت گریه نکن.بیا صورتت را بشورم.نفسم بالا نمی آمد .میخواستم پاهای کوچکش را ببوسم و بگویم عزیزم ببخش که با خودخواهی تو را به این دنیا آوردم.از مردی تا این حد پست.

گفتم نگران نباش بابا رفت به نگهبان ساختمان سر بزند و برایش بستنی بردم تا بخوریم.

خدایا هستی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:39  توسط زرین بانو  | 

جای تعجب نداره که تو بلاگفا موندم با تمام بدی هاش.

آخه من همونیم که تو خونه شوهرم موندم و در واقع شوهرم رو  دو دستی نگه داشتم با تمام بدیهاش!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر ۱۳۹۴ساعت 11:24  توسط زرین بانو  | 

مرسی که احوال میپرسید.خوبم.دارم دلم را میتکانم و بدی ها را پاک میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:1  توسط زرین بانو 

عنوان مطلب خودش گویاست دیگه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:43  توسط زرین بانو  | 

این مدت که درگیربودم با رفتار شوهرم سه تا اولین داشتم.اولین دندان پسرم لق شد.پسرم اولین کتاب داستانش را خودش خواند و دیشب اولین دندان شیری اش افتاد و پری دندونی بدبخت!مجبور شد نصفه شبی بره در خونه خاله پول نو پیدا کنه بذاره زیر بالشش!البته پسرم که میگفت برام چهار تا پنجاه هزار دلاری گذاشته که منظورش همون پنج هزار تومنی خودمون بود!

برای ارشد آزاد باید زودتر ثبت نام کنم.اول نظرم روی منابع انسانی بود .بعدش شد بازرگانی.به نظرم بازرگانی درصد ریاضیاش کمتر بود.آخه من از نظر ریاضی..شرمنده ام!

مرسی بابت انرژی هاتون.مرسی بابت بودنتون.

من دنبال روانشناس خوب توی این سه تا شهر میگردم:یزد  و شیراز و کرمان.اگر خانم هم باشه خیلی بهتره.خواهش میکنم دوستایی که واردن و در این زمینه تجربه یا تحصیلات دارن برام پیغام بذارن.لطف بزرگی در حق من میکنن و خانواده ام.مرسی و منتظرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:11  توسط زرین بانو  | 

مرسی خواهر جونام.ممنون برای همه مهربونی هاتون.

بهتون گفتم که من از 18سالگی دکتر میرفتم.اما تا این اواخر کسی تشخیص نداد بیماری من چیه و یا بهم نگفت.وقتی فهمیدم از دکترم خواستم یه روانشناس بهم معرفی کنه و اون گفت که خودم مشاوره هم ارائه میدم.با اینکه هزینه ها سنگین بود اما کلاهمو قاضی کردم که داشتن یه اعصاب راحت و یه زندگی آروم ارزش هر چیزی رو داره.اما متاسفانه روش های دکتر موثر نشد.همون حرف های همیشگی که برو دست بزن به زمین و نشور!اما نوع وسواس من این نیست.کسی باید بهش دچار باشه تا درک کنه من چی میگم.حتی مامانم که یه وسواسیه قهاره درک نمیکنه مشکل من و خواهرم چیه.

خودمم سخت پیگیرم که یه روانشناس خوب پیدا کنم.بیشتر به خاطر پسر کوچولوم که دارم یه نشونه هایی از وسواس تو اونم میبینم.برای همینه که نمیخوام بچه دار بشم .میترسم این ژن بازم منتقل بشه.برادر بزرگترم هم خیلی نگران پسر کوچولوشه.

از پریروز شروع کردم.و دیشب تلفن را با دست گرفتم و اتفاقی نیفتاد.بعد امروز میخوام پسرم رو مجبور نکنم کفش روفرشی بپوشه.به هر حال من با شوهرم زندگی میکنم.الان شده 8سال و اگه قرار باشه راه بیفتم و هر چی رو که اون دست زده بشورم خیلی سخته.

میخوام همونجور که توی دفتر رژیمم مینوشتم چند کالری خوردم حالا توش پیشرفت هام رو بنویسم.خدا کنه بتونم موفق بشم.

امروز پسرخاله ام پدر شد.همون نوزادی که من سال 64 گذاشتم روی پام و به صورت سبزه تندش نگاه کردم.همون که گاهی از یه برادر برام مهربونتر بود.حالا خودش بابا شده.مبارکش باشه.

ببخشین که کامنت ها رو جواب ندادم.به بزرگی خودتون ببخشین.

بازم ممنون.


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:31  توسط زرین بانو  | 

دیشب قانعش کردم که بالاخزه باهام حرف بزنه و اونم گفت که مشکل وسواس منه.چرا وقتی میخوام با تلفن حرف بزنم دستکش میپوشم.چرا اگه اون به چیزی دست بزنه منم یشورمش.چرا حمومم نیم ساعت طول میکشه؟

کلی گریه کردم.سر بعضی چیزها حق داشت و سر بعضی چیزها نه.نمیتونتم کنار بیام که بذارم همه چیز نجس بشه یا اینکه بعد از اینکه سیب زمینی پوست کندم با همون دست ها به چیزی دست بزنم.اما...

همه اش همین نبود.بهش گفتمکه من اختلال وسو*واس اجباری دارم.گفتم که دارو خوردن بیشتر کارمو خراب میکنه و.....

گفت بذار من برم.اینجا خونه زندگی توئه.من مردم توی یه اتاق هم میتونم زندگی کنم .تو یه زن تنها میخوای چکار کنی؟

هنوز دارم فکر میکنم.دوباره برم دکتر؟فایده نداره.خودد کتر گفت تا دارومیخوری یه حدی کنترل میشی.بذارم بره؟نمیتونم.خودم برم؟نمیتونم!

دیشب گفتم به خدا دلم نمیاد زندگیم رو خراب کنم.اونم گفت منم همینطور.مگه مرض دارم زندگی به این خوبی رو خراب کنم.همه چی دارم.دست بردار از شستن!

از دیشب شروع کردم به کنترل کارهام.اینکه هر چیزی یکبار شسته بشه.اینکه وقتی به وسائل خونه دست میزنم دست هام رو نشورم.ولی نمیدونم وقتی دست از این کارهام بداشتم باز اون درست میشه یا نه؟

آخه اول های زندگی من روی عرق پای مهمون حساسیت داشتم و مدام فرش هامو میشستم.بعد که دیدم سخته و شوهرم غر میزنه ول کردم.اما اون قدم به قدم جلوتر میاد.میدونم سعی داره من وسواسم رو کنار بذارم اما یه چیزاییش دستخودم نیست مخصوصا وقتی که عصبی میشم.

برام دعا کنین.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:41  توسط زرین بانو  | 

میخوام منف باشم اما خودم رو هم دوست داشته باشم.کلی انرژِی برام بفرستین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:45  توسط زرین بانو  | 


یاسمین جونم پسرم عاشق لالاییت شده و هر شب میگه برام بخون.ممنون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:4  توسط زرین بانو  | 

آبجی گلم

داستان سبیل ببر رو خوندم.قبلا در قالب دیگه ای این داستان روخونده بودم.زنی میخواست مادر شوهرش رو بکشه و شیوانا زهری به او داد و گفت در غذا بریز و هر شب با مهربانی به او بده و...همه چیز به خیر و خوشی ختم شد.

راستش من هم ظرف غذا به دست کنار ببر زندگیم نشسته ام.رامش هم کرده ام چند بار.اما به گمانم وقتی مدت ها از رام شدنش گذشت من گمان کردم که حق دارم تا  دمی بیاسایم به جای اینکه بترسم از ببر و مدام چون کنیزی بر آستانش بایستم.

و ببر خوی درنده اش را بازیافت و من دوباره شروع کردم.

 مثل الان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:55  توسط زرین بانو  |