مسئولیت تغییر آنی احساساتم کاملا بر عهده این جانب است!
یه زمانی هم بود نمیدونستیم پوست سیبا رو واکس میزنن.میگرفتیم دستمون گاز میزدیم.حیف.

بماند مدت هاست حسرت سوسیس و کالباس هم داریم!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن 1393ساعت 12:43  توسط زرین بانو  | 

چند روز قبل با خودم فکر کردم از حقوق هر ماه یه سکه سبک طلا بخرم مثلا ربع یا گرمی.بعد طلا رکورد زد.

بهتره برم تو کار نفت.با مرگ ملک عبداله که گرون نشد شاید با نیت خرید من بشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن 1393ساعت 8:59  توسط زرین بانو  | 

شب پسرم کنارم خوابیده.صورتش را آورده نزدیک صورت من و لبخند میزند.آرام  میگویم دوستت دارم و تو می گوید من بیشتر و اطمینان دارد که مرا بیشتر دوست دارد.بعد دوباره لبخند میزند و خواب میرود.

پسرم دارد بزرگ میشود.مدتی بعد در آغوش من نخواهد خوابید.دلممیسوزد.از همین الان دلتنگش میشوم.

فکر میکنم باید به او عشق بورزم.باید او را لبریز عشق کنم.جوری که عشق از او بتراود و همه جا منتشر شود.شاید نتواند تمام دنیارا پر از عشق کند اما باز هم سعی میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 8:38  توسط زرین بانو  | 

دیروز رفتم برای سایه ابرو.فکر میکردم رنگ رو وی ابرو نمیبره و فقط اطراف رو مرتب میکنه.

به هر حال از دیشب پدر و پسر پوست مننو کندن بسکه گفتن زشت شدی!

حالا میخوام بذارم کمرنگ بشه بعد هاشور بزنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 8:48  توسط زرین بانو  | 

دیشب با پسرم سرمان را زیر پتو بردیم و یک بازی قدیمی کودکانه را  به یاد  آوردم.دست هایم را کشیدم روی پتو و از سرانگشتانم ستاره ها بیرون ریختند.

پسرم عاشق این بازی شده میگوید هرشب با همین بازی بخوابیم؟

حالا ما هم در طبقه اول مجتمعی چند طبقه هر سب آسمان پرستاره ای داریم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 12:16  توسط زرین بانو  | 

دیشب وقتی پسرم خواب رفت برگشتم پهلوی شوهرم.ساعت یازده بود البته.سرم را گذاشتم روی دستش.کتاب میخواند از روی تبلتش.من هم سرم را فرو بردم توی بغلش و خوابیدم.بعد سرم را بلند کردم و به صورتش نگاه کردم.مدت ها بود از نزدیک ندیده بودمش .

برایش گفتم یکی از فانتزی هام این بود که شب ها توی تخت کتاب به دست کنار هم بخوابیم.آن روزها در مورد زندگی واقعی چیز زیادی نمیدانستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 8:18  توسط زرین بانو  | 

امروز توی تاکسی پهلوی مرد مسنی نشسته بودم که به شدت بوی سیگار میداد.شیشه رو یه ذره کشیدم پایین ولی فایده نداشت.چون مسیر طولانی بود کم کم به بو عادت کردم و یاد متنی افتادم درباره عادت به محیط.

بعد دیدم من بعد ده سال بودن در کنار همسرم هنوز به محیط عادت نکرده ام.درست است که سکوت میکنم و حرف نمیزنم اما هنوز هم هر بار صدایش را بلند میکند ته دلم میریزد و مغزم فشرده میشود.هنوز هر توهینش آزارم میدهد.هر چند خوشبختانه این روزها بهتر شده.حرف هایش را کنترل میکند و عصبانیتش را و همین فکر اینکه مرا و زندگیش را دوست دارد در من تقویت میکند و باعث میشود فکر کنم ماندنم بی فایده نبوده.

دیروز شنیدم همکارم شوهر و فرزندش را رها کرده و به تهران رفته.پسرش تازه دو ساله شده و به شدت وابسته به مادر.برایم تعریف میکرد که پسرش هر صبح وقت جدا شدن از او به شدت بی تابی میکند و با این حال عصرها هم پسرش را رها میکرد تا به کارهایش برسد.چقدر دلم سوخت.یاد روزهایی افتادم که واقعا سیاه بود .مادرم میخواست طلاق بگیرم و شوهرم با من نبود و در جمع مسخره ام میکرد که آغوشش را طلب میکنم برای آرامش و بچه و بیشعور خطابم میکرد(همین بود که بیزار شدم از آغوشش و پناه بردم به گرمای آغوش پسرم) و خواهر شوهرهایم بعد از دعوای تلفنی با مامانم میامدند که برادرشان را ببرند و بچه را .و من نگذاشتم.تو روی مامانم ایستادم.نگذاشتم شوهرم را ببرند و زندگیم را نگه داشتم برای اینکه کودکم از دوری من بی قراری نکند.حالا فکر میکنم من درست عمل کردم یا همکارم؟من!به خودم افتخار میکنم.

و زندگی به چنگ و دندان نگه داشته شده الان دستخوش بحران جن*سی است!شوهری که تحت تاثیر فیلم ها و نوشته ها باورش شده این منم که مقصرم بابت اینکه نمیتوانم هر وقت او هوس کرد من بچه را بفرستم خانه خاله ام و در اختیارش باشم و هر بار تاکید میکند زندگی فلانی به هم خورد چون خانمش به اندازه کافی به او نمیرسید و من هنوز نفهمیده ام برای یک مرد چه اندازه کافیست؟

من هنوز هم سعی میکنم و به قدرت خودم افتخار میکنم.میدانم پشیمان نمیشوم چون حتی اگر شوهرم به من خیانت کند وجدانم اسوده است که گناه از من نبود.که منهم انسانی بودم که از تمام توان خودم استفاده کردم و کم نگذاشتم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت 8:44  توسط زرین بانو  | 

از زمان راهنمایی که همکلاسی هایم دستکش های رنگی رنگی موهر میپوشیدند که سرانگشت نداشت و باهاش میشد ناخن های قشنگت را هم نشان بدهی عاشقشان شدم.مامان برایم نخرید.خودش برایم بافت با کاموای خاکستری و سیاه.ازشان متنفر بودم.

حالا هر پاییز میگویم این زمستان میخرمشان و نخریده ام.حسرتشان به دلم مانده.هر جور دستکشی را خریده ام جز این مدل را.باید قبل از چهل سالگی برای خودم دستکشی بخرم که هر انگشتش یک رنگ باشد بعد اگر در خیابان چپ چپ نگاهم کردند حداقل برای دل خودم توی خانه بپوشمشان هر چند ناخن هایم دیگر طراوت دخترانه ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 8:7  توسط زرین بانو  | 

میشه نظرات رو تایید نکنم و برای خودم بمونه؟ولم نمیکنین اونوقت؟تنهام نمیذارین؟برام مهمین پس نظرتون رو بگین لطفا!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم دی 1393ساعت 9:0  توسط زرین بانو  | 

یک جور بدی شدم.دهنم که خشک بود خشک تر شد.خنده روی لبم ماسید وقتی معلم پسرم گفت:پسرتان در تمام نوشته ها و حرفهایش حس تحقیر آمیزی  نسبت به زن ها دارد.یکبار هم حرف تحقیر آمیزی در مورد شما گفت و م ن گفتم حرفت خیلی بد است و مادر احترام دارد.

یاد تمام  حرف های شوهرم افتادم:

این زن های مغز فندقی!

زن نمیتواند رانندگی کند!

این مامان بی عقلت!

شما زن ها نمی فهمید!

زن ها عقل ندارند!

عقل مامانت در همین حد است!

قیافه ام چطوری شده بود نمیدانم.به معلمش گفتم که متاسفانه به هیچ طریقی نتوانسته ام شوهرم را قانع کنم که اعتقادات پوسیده ای که از پدر و خواهرهایش به ارث برده به مغز پسرم وارد نکند.گفتم تنها راه جدا کردن این پدر و پسر است .از کلاس بیرون آمدم و روی حیاط چند تا نفس عمیق کشیدم.

با هماهنگی معلم موضوع را به پسرم گفتم و گلگی کردم.به او گفتم من قوی هستم.میتوانم هر کاری بکنم.هرزنی آنقدر قویست که به تنهایی میتواند پدر و مادر باشد اما هیچ مردی هرگز نمیتواند مادر شود.گفتم اگر اینطور باشد همسرش حتما در آینده رهایش میکند.طفلکم پرسید شما چرا بابا را ول نمیکنی؟

نگاهش کردم.پرسیدم تو مشکلی نداری با پدرت بمانی؟گفت من هم می آیم.گفتم اما قانون گفته تو مال پدرت هستی.میمانی؟و او بغلم کرد.برایش گفتم ن بهخانداه احترام میگذارم.گفتم من فوق العاده قوی هستم و برای باقی ماندنمان در کنار هم صبر میکنم.

شب به شوهرم گفتم که معلمش چه گفته.گفتم که تو مقصری و گفتم هرگز نمیتوانم او را ببخشم.خدا هم بابت مسموم کردن ذهن یک کودک پاک او را نخواهد بخشید.رفت توی فکر.

من هنوز قوی هستم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 12:17  توسط زرین بانو  |