مسئولیت تغییر آنی احساساتم کاملا بر عهده این جانب است!
مثل هر روز صبح وایستادم سر میدون و برای پسرم دست تکون دادم تا ماشین توی پیچ خیابون از نظرم دور شد(چه جمله ای!)یه دفعه یه آقایی دقیقا از زیر دماغم رد شد و گفت سلام صبح شما به خیر! دهنم باز مونده بود که برگشت و خندید.گمونم هر روز منو میپاد که وایمیستم و برای ماشین ها دست تکون میدم. حیثیتم کلا پر زد رفت!

رفتم تو ایستگاه تاکسی .برای مسیر من ماشین نبود .وایستاده بودم که دیدم یه آقایی از توی یه ماشین دست تکون میده که بیا!دقیق شدم بلکه همکاری کسی باشه که نبود.پس خودمو زدم به کوچه علی چپ.تاکسی که اومد پریدم  توش و آقاهه رفت.

کاملا به خودم شک کرده بودم.رسیدم اداره اول خودمو تو آیینه چک کردم.یادم رفته بود آرایش کنم!

حالا سوال من این است که اینقدر من با آرایش زشت میشوم آیا؟یا بدن آرایش خیلی جذاب ترم ؟مسئولین رسیدگی کنن لطفا!

خیلی گرفتارم.هم تو خونه هم سر کار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اسفند 1393ساعت 8:41  توسط زرین بانو  | 

والنتینتان مبارک.

سهم من یک برو گمشوی غلیظ بود.

می آیم.نه اینکه فکر کنید ضعیف شده ام نه!سرم شلوغ است.به صورتم سیلی میزنم تا زردیش پنهان شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393ساعت 13:27  توسط زرین بانو  | 

والنتینتان مبارک.

سهم من یک برو گمشوی غلیظ بود.

می آیم.نه اینکه فکر کنید ضعیف شده ام نه!سرم شلوغ است.به صورتم سیلی میزنم تا زردیش پنهان شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393ساعت 13:27  توسط زرین بانو  | 

به قول اونا که میگن:هستم ولی خستم!

روزای بدی داشتم.نخواستم بیام و بنویسم.یعنی نمیتونستم.هنوز توی گلومه اون همه غم.

میام زود با حال خوب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن 1393ساعت 12:36  توسط زرین بانو  | 

به قول اونا که میگن:هستم ولی خستم!

روزای بدی داشتم.نخواستم بیام و بنویسم.یعنی نمیتونستم.هنوز توی گلومه اون همه غم.

میام زود با حال خوب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن 1393ساعت 12:36  توسط زرین بانو  | 

یه زمانی هم بود نمیدونستیم پوست سیبا رو واکس میزنن.میگرفتیم دستمون گاز میزدیم.حیف.

بماند مدت هاست حسرت سوسیس و کالباس هم داریم!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن 1393ساعت 12:43  توسط زرین بانو  | 

چند روز قبل با خودم فکر کردم از حقوق هر ماه یه سکه سبک طلا بخرم مثلا ربع یا گرمی.بعد طلا رکورد زد.

بهتره برم تو کار نفت.با مرگ ملک عبداله که گرون نشد شاید با نیت خرید من بشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن 1393ساعت 8:59  توسط زرین بانو  | 

شب پسرم کنارم خوابیده.صورتش را آورده نزدیک صورت من و لبخند میزند.آرام  میگویم دوستت دارم و تو می گوید من بیشتر و اطمینان دارد که مرا بیشتر دوست دارد.بعد دوباره لبخند میزند و خواب میرود.

پسرم دارد بزرگ میشود.مدتی بعد در آغوش من نخواهد خوابید.دلممیسوزد.از همین الان دلتنگش میشوم.

فکر میکنم باید به او عشق بورزم.باید او را لبریز عشق کنم.جوری که عشق از او بتراود و همه جا منتشر شود.شاید نتواند تمام دنیارا پر از عشق کند اما باز هم سعی میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 8:38  توسط زرین بانو  | 

دیروز رفتم برای سایه ابرو.فکر میکردم رنگ رو وی ابرو نمیبره و فقط اطراف رو مرتب میکنه.

به هر حال از دیشب پدر و پسر پوست مننو کندن بسکه گفتن زشت شدی!

حالا میخوام بذارم کمرنگ بشه بعد هاشور بزنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 8:48  توسط زرین بانو  | 

دیشب با پسرم سرمان را زیر پتو بردیم و یک بازی قدیمی کودکانه را  به یاد  آوردم.دست هایم را کشیدم روی پتو و از سرانگشتانم ستاره ها بیرون ریختند.

پسرم عاشق این بازی شده میگوید هرشب با همین بازی بخوابیم؟

حالا ما هم در طبقه اول مجتمعی چند طبقه هر سب آسمان پرستاره ای داریم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 12:16  توسط زرین بانو  |