مش ماشاالله یک مرد کاملا ایرانیست!
دیشب آقا وقتی که داشت خوابش میبرد گفت:مامان فردا سلاعت پنج منو بیدار کن بازی کنم.بعدم خر و پفش رفت هوا!

قربونش برم عاشق بازیه و روزای هفته فرصت نمیکنه به اندازه کافی بازی کنه.دلم میسوزه که بزرگ میشه و از بازی لذت نمیبره.برای همین خیلی بهش گیر نمیدم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 11:42  توسط زرین بانو  | 

هر صبح وقتی ازماشین پیاده میشم پسرم میپره پشت شیشه عقب ماشن و تا ماشین میدون رو دور  بزنه و من نبینمش برام دست تکون میده.شیشه عقب ماشین تیره اس .من نمیتونم برق همیشگی چشماش و خنده لباش رو ببینم اما انگشتای کوچولوش رو میبینم که تکون میده و گاهی برام بوس میفرسته.

منم همونجا وایمیستم وسط مردم و ماشین ها و براش دست تکون میدم و لبخند میزنم.

خواستم بگم اون مشنگی که هر صبح سر میدون اصلی شهر برای یکی دست تکون میده منم و اصلا برام مهم نیست بقیه چی فکر میکنن.

من یه مادرم و به خودم افتخار میکنم.

امروز بهترم.شکر.و ممنون که غرهای منو تحمل کردین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 8:39  توسط زرین بانو  | 

سلام

امروز صبح توی ماشین یادم اومد برای مدرسه پسر ایوان نذاشتم.معمولا دو تا لیوان یه بار مصرف میذارم برای دو تا زنگ تفریحش.بهش توضیح میدادم که از دفتر مدرسه برای آب خوردن لیوان بگیرد و دهانش را لبه شیر نگذارد.

نمیدونم چی شد که داد شوهرم دراومد که چکار بچه داری.چرا اول صبح اوقاتم را تلخ میکنی.بذار خودش کار خودش را بکند.

طبق عادت جواب ندادم.

دوباره داد زد:دوست داری مدام سرت داد بکشم.دلت میخواهد هی بهت توهین کنم؟اعصاب منو به هم میریزی!توی اداره کلی باید اعصابم داغون بشه تو خونه هم که اینطوره!

تمام مدت من ساکت بودم.دلم نمیخواست بچه ام با حال بد به مدرسه برود.دلم نمیخواست شادیش کم شود.

خدایا چرا هر کار میکنم باز بهانه میگیرد؟قبول دارید که بهترین راه برای من در زندگی سکوت است؟وقتی ساکت باشم وقتی درددل نکنم همه چیز درست میشود.دیگر حرفی نمیماند.

گاهی سعی میکنم در مورد موضوعات پیش گا افتاده حرف بزنم مثل غریبه ها.مثلا میگویم هوا گرم شد ها!و او میگوید:توی بیشعور که نمیفهمی هی به زور لباس تن بچه میکنی!

میبینید حتی در مورد ساده ترین موضوعات هم نمیتوانیم حرف بزنیم.کاش از من توقع نداشت وقت رابطه خیلی هات و مهربان باشم!مثلا من به چی باید دلم خوش باشد؟

آنقدر به من گفته بیشعور که باورم شده.دیگه اون دختر دست و پادار سابق نیستم.حالا نگران پسر شادم هستم که اونقدر اذیتش میکنه که من همیشه نگرانم مثل من بشه.

میدنین آرزوم چیه؟اینکه بمیره.چون تا هست من باهاشم ولی وقتی بدونم نیست خیالم راحته و زندگیم رو میکنم!بی رحمانه اس اما تنها راهیه که به ذهنم میرسه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 13:14  توسط زرین بانو  | 

 

اوضاع عادی شده دوباره.سعی میکنم قدر محبت شوهرم را بدانم.مدام با خودم میگویم دوستم دارد وگرنه برایش بی اهمیت بود.

شب ها میرود توی اتاق پی وایبر.یک مدتی گیر سریال های ترک بود.الان از ساعت 5تا8شب میرود پیاده روی.از 8 تا 9 گر*اند هتل میبیند.بعد تبلت را برمیدارد میرود توی اتاق پسرمان.مبارزه منفی میکند.من ظرف میشورم و با پسرم حرف میزنم.سعی میکنم حساسیت به خرج ندهم.پیشنهاد دادم به اتاق خواب برگردد  اما گفت راحتم.من از محبتم کم نکردم.

چند شب پیش پسرم توی تخت خوابیده بود وقتی میخواهد خواب برود پشتش را به من میکند و میگوید بغلش کنم.خواب و بیدار از من پرسید مامان من کی نوجوان میشم؟جواب دادم سیزده سالگی و پرسید آنوقت میتوانم توی اتاقم تلویزیون داشته باشم؟جواب دادم نه خیر تا هیجده سالگی باید صبر کنی!(آره جون خودم).پسرم خواب رفت و من فکر کردم به پرنده کوچکی که در آغوش دارم و فکر پرواز است!فکر میکند بزرگ شدن زیباست.مثل خودم.پشت گردنش را بو کردم و خوابیدم.

پسرم به جای میز تحریر از میزهای متحرکی که پایه هایش زیر مبل میرود استفاده میکند. دیشب وقت جابجایی پایه اش خورد به لیوان چایی خالی شوهرم و شوهرم با فریاد میز را پرت کرد.بعد هم گفت برود توی اتاقش!

من کمکش کردم و وسایلش رو بردم تو اتاقش تا به مشقش ادامه بده و خودم هم در رفت وامد بودم.آخر شب پهلوی شوهرم نشستم.سرش توی تبلت بود و جواب مرا با هوم هون داد.به اتق پسرم رفتم تا کتاب بخوانم.مدام حرف میزد و حواسم را پرت میکرد خواستم اعتراض کنم سرم را که بلند کردم نگاهم افتاد به چشم های درشت مشکی درخشانش.با آن مژه های برگشته.با آن برق امید توی چشم هایش و قلبم ریخت.خدایا عشق مادری چقدر دردناک باشکوه و زیباست.

شب خنده اش گرفته بود.به ترک دیوار و پوست پیاز میخندید و پدرش صدایش را بلند کرد که:بخواب.سرش را فرو برده بود توی بالش و میخندید.یاد بچگی های خودم افتادم.

اتاق بغلی دارند دعوا میکنند.البته بحث اداری است.من سرم درد گرفته.

خوب باشین.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 13:23  توسط زرین بانو  | 

با شوهرم زدیم به تیپ هم.البته که من مقصر بودم.

مشکل دوباره بچه دار شدن بود و وقت تخم*ک ریزی و من وقت برگشتن از سرکار تو ماشین داشتم میگفتم اگه ظهر بچه خوابی زود قال قضیه رو بکنیم که مجبور نباشیم تا نصفه شب بیدار  بمانیم یا مدام روی مخ بچه راه برویم که برو بخواب .با لحن خوبی هم نمیگفتم.خسته بودم و ساعت سه بعد از ظهر بود و گرما هم .

شوهرم هم شاکی شد که چرا بد حرف میزنی و منت میگذاری و حقش هم بود.

یک هفته ای گذشته به گمانم.هنوز هم قهریم.اوایل جواب سلامم را میداد.حالا همان کار را هم نمیکند.من اما سلام میکنم!

روز عید بچه را زد زیر بغلش که برویم خانه عمه ات مهمانی.به من چیزی نگفت .من هم ماندم خانه و سرامیک ها را تمیز کردم.البته قبلش قرص خوردم تا هم توی هپروت باشم هم شب درد دست امانم را نبرد.بعد هم دوش گرفتم و خوابیدم.

نهار را با هم میخوریم.عصرها میرود پیاده روی و هشت شب برمیگردد میرود سروقت تلویزیون.گاهی هم میخزد توی اتاق و با فیس بوقش ور میرود.من انقدر کار دارم که به پر و پایش نپیچم.

در کل از قهر بودن ناراحت نیستم.یک دوست را به یک شوهر ترجیح میدهم.همخانه بودن بهتر است.اما میترسم شوهرم دوباره منفجر شود.خواننده من که باشید میبینید بعد از یک دوره طولانی سکوت میگوید باید جدا شویم و این زندگی نمیشود.راستش جدایی را دوست ندارم.بچه ام گناه است.حتی خودم هم دلتنگ خواهم شد.شب ها وقتی پسرم توی بغلم خوابیده و دو تایی جک میگوییم و ریز ریز میخندیم دلم برای شوهرم میسوزد که تنها پای تلویزیون است.دلم میخواهد بروم دستش را بگیرم و بگویم بیا پهلوی ما توی تخت.بیا تو هم بخند.اینقدر بد خلق نباش.ایرادی ندارد سه تایی بخوابیم.ایرادی ندارد شب بچه پایش را بگذارد روی شکمت.اینها میگذرد.

اما میدانم که پرتم میکند طرفی. شده که وقتی قهر کرده رفته ام کنارش توی بغلش و او مرا پرت کرده کنار که برو گمشو! باز هم دلم برایش میسوزد.

امروز صبح تاریک و روشن توی بغل پسرم بیدار شدم.هوا سرد بود و دوتایی لای پتوها فرو رفته بودیم.پشت گردن پسرم را بو کردم و پر از خوشی شدم.فکر کردم چه اهمیتی دارد که جایم تنگ است؟عوضش پسرم در آغوش من آرام است.بزرگ میشود و تختش را جدا میکند.شوهرم توی اتاق دیگر راحت خوابیده بود بدون مزاحمت.اما بدون عشق.خودش را محروم میکند از این عشق.

میدانم که میگویید بچه ماندنی نیست و شوهر میماند.اما شوهر خوب و عزیز من بدخلق است.به تنها نیازمن که توجه داردس*ک*س است.خداییش خیلی در این زمینه هوایم را داردکه چطور در بهترین حالت باشد.اما بقیه موارد من کسی نیستم.

متاسفم.دلم برای شوهرم میسوزد.با خودم میگویم ایراد از من است.اما باید چه کنم؟نمیتوانم از فرزندم جدا شوم.نمیتوانم فرزندم را از پدرش جدا کنم.فقط منتظرم روزها بگذرد.شاید زمان همه چیز را حل کند.

خوب نیستم.آشتی میخواهم/اما دیگر دلم صمیمیت با شوهرم را نمیخواهد.صمیمی که میشویم مرا می رنجاند.حتی حاضرم مثل یک عروسک با او بخ*وابم فقط همین بدون هیچ احساسی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 13:54  توسط زرین بانو  | 

با شوهرم زدیم به تیپ هم.البته که من مقصر بودم.

مشکل دوباره بچه دار شدن بود و وقت تخم*ک ریزی و من وقت برگشتن از سرکار تو ماشین داشتم میگفتم اگه ظهر بچه خوابی زود قال قضیه رو بکنیم که مجبور نباشیم تا نصفه شب بیدار  بمانیم یا مدام روی مخ بچه راه برویم که برو بخواب .با لحن خوبی هم نمیگفتم.خسته بودم و ساعت سه بعد از ظهر بود و گرما هم .

شوهرم هم شاکی شد که چرا بد حرف میزنی و منت میگذاری و حقش هم بود.

یک هفته ای گذشته به گمانم.هنوز هم قهریم.اوایل جواب سلامم را میداد.حالا همان کار را هم نمیکند.من اما سلام میکنم!

روز عید بچه را زد زیر بغلش که برویم خانه عمه ات مهمانی.به من چیزی نگفت .من هم ماندم خانه و سرامیک ها را تمیز کردم.البته قبلش قرص خوردم تا هم توی هپروت باشم هم شب درد دست امانم را نبرد.بعد هم دوش گرفتم و خوابیدم.

نهار را با هم میخوریم.عصرها میرود پیاده روی و هشت شب برمیگردد میرود سروقت تلویزیون.گاهی هم میخزد توی اتاق و با فیس بوقش ور میرود.من انقدر کار دارم که به پر و پایش نپیچم.

در کل از قهر بودن ناراحت نیستم.یک دوست را به یک شوهر ترجیح میدهم.همخانه بودن بهتر است.اما میترسم شوهرم دوباره منفجر شود.خواننده من که باشید میبینید بعد از یک دوره طولانی سکوت میگوید باید جدا شویم و این زندگی نمیشود.راستش جدایی را دوست ندارم.بچه ام گناه است.حتی خودم هم دلتنگ خواهم شد.شب ها وقتی پسرم توی بغلم خوابیده و دو تایی جک میگوییم و ریز ریز میخندیم دلم برای شوهرم میسوزد که تنها پای تلویزیون است.دلم میخواهد بروم دستش را بگیرم و بگویم بیا پهلوی ما توی تخت.بیا تو هم بخند.اینقدر بد خلق نباش.ایرادی ندارد سه تایی بخوابیم.ایرادی ندارد شب بچه پایش را بگذارد روی شکمت.اینها میگذرد.

اما میدانم که پرتم میکند طرفی. شده که وقتی قهر کرده رفته ام کنارش توی بغلش و او مرا پرت کرده کنار که برو گمشو! باز هم دلم برایش میسوزد.

امروز صبح تاریک و روشن توی بغل پسرم بیدار شدم.هوا سرد بود و دوتایی لای پتوها فرو رفته بودیم.پشت گردن پسرم را بو کردم و پر از خوشی شدم.فکر کردم چه اهمیتی دارد که جایم تنگ است؟عوضش پسرم در آغوش من آرام است.بزرگ میشود و تختش را جدا میکند.شوهرم توی اتاق دیگر راحت خوابیده بود بدون مزاحمت.اما بدون عشق.خودش را محروم میکند از این عشق.

میدانم که میگویید بچه ماندنی نیست و شوهر میماند.اما شوهر خوب و عزیز من بدخلق است.به تنها نیازمن که توجه داردس*ک*س است.خداییش خیلی در این زمینه هوایم را داردکه چطور در بهترین حالت باشد.اما بقیه موارد من کسی نیستم.

متاسفم.دلم برای شوهرم میسوزد.با خودم میگویم ایراد از من است.اما باید چه کنم؟نمیتوانم از فرزندم جدا شوم.نمیتوانم فرزندم را از پدرش جدا کنم.فقط منتظرم روزها بگذرد.شاید زمان همه چیز را حل کند.

خوب نیستم.آشتی میخواهم/اما دیگر دلم صمیمیت با شوهرم را نمیخواهد.صمیمی که میشویم مرا می رنجاند.حتی حاضرم مثل یک عروسک با او بخ*وابم فقط همین بدون هیچ احساسی.

 

پی نوشت:ببخشید که نظرات را فقط تایید کردم و بیشتر ببخشید که عید فراموشم شده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 13:54  توسط زرین بانو  | 

من یک زن معمولیم

من هر روز از خواب که بیدار میشوم موهای بهد هم ریخته ای دارم.لباسم هم چروک شده.بوی عطر هم نمیدهم.من شوهرم را وقت بیدار شدن بغل نمیکنم و نمیبوسم.اما پسرم را نگاه میکنم و قربان صدقه اش میروم.من شب ها پسرم را در تخت خودمان میخوابانم چون دوستش دارم و میدانم به زودی بزرگ خواهد شدو شب ها تنها در اتاق خوش هدفون به گوش خواب میرود.در اتاقش را هم سه قفله میکند.

من عصبانی میشوم.ماهی یکبار سر پسرم داد میزنم اما هربار یادم هست که فوری بغلش کنم و بگویم مامان دوستت دارد تو بی تقصیری.

من البته شوهرم را با لفظ عزیزم خطاب میکنم و گاهی واقعا دوستش دارم اما میدانم که عزیز من فرزندم است.

من معمولی هستم.کلی خطا دارم.

من نمی ترسم که بگویم معمولی هستم و لجم میگیرد از مادرهایی که میگویند:وا اینچه بچه ایست تربیت کرده ای؟پر من تنها میخوابد.پسر من تنها درس میخواند.دختر من ال میکند.شوهر من مدافع سرسخت حقوق خانمهاست.من بهترین و عاشقانه ترین رابطه را با شوهرم دارم.

متاسفم دوست من.من به اندازه تو کامل نیستم آخر من آدمم.

برای دوستی که بعد از بیست سال پیدایش کرده ام و مدام به رخ من میکشد زندگیش را.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 13:34  توسط زرین بانو  | 

خداییش اگه ما تو تاکسی دستمون رو میبردیم طرف یه آقایی واون خودشو جمع میکرد و جوری چندشش میشد که انگار سوسک  دیده دفعه بعد حاضر بودیم بازم به کسی دست درازی کنیم؟خوب بهمون بر میخورد دیگه!

نمیدونم چه صبری دارن این بعضی از اقایون.هربار باهاشون مثل سوسک رفتار میشه بازم از رو نمیرن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 12:15  توسط زرین بانو  | 

سلام همه آبجی های گلم

خوشبختانه حالم بهتره .البته چند روزی مجبور شدم خانه نشین بشم!و پسرم ازم پرستاری کرد!

امروز پسرم رفت مدرسه و خوشبختانه با کلی انرژی رفت و واقعا خوشحال بود.دلش برای دوستاش تنگ شده بود و بازی کردن با من هم دیگه خیلی ارضاش نمیکرد.

نمیدونم شما بچه های سختکوشی بودین یا نه اما من همیشه اول مهر به خودم قول میدادم درس هام رو به موقع بخونم و حتما شاگرد اول کلاس باشم.البته نمره هام همیشه خوب بود و معمولا شاگرد سوم میشدم اما راستش درس نمیخوندم و تمام نمره هام هم ثمره درسی بود که توی کلاس یاد میگرفنم.برای همین تو دوره دانشگاه خیلی موفق نبودم!

اما امسال تصمیم گرفتم با پسرم شروع کنیم به زبان خوندن و دوباره سی دی های نص*رت رو درآوردم و ریختم رو گوشیم تا با پسرم گوش کنیم.راستی هیچکدومتون آدرسی از مرکز نصرت دارین تا من هزینه سی دی ها رو به حسابش بریزم؟چون من این سی دی ها رو از دوستم گرفتم که اونم دانلود کرده و گمونم آقای نص*رت اصلا راضی نیست چون من از درس دهم نمیتونم بیشتر پیش برم.پس اگه آدرس صحیحی دارین مممنون میشم برام بفرستین تا هم هزینه رو  بدم هم سی دی جدید بگیرم!

دیگه اینکه برای پسرم کتاب داستانه های کوچیک گرفتم تا با هم ترجمه کنیم.

میخوام با کتاب سنا هم کار کنم تا خط ریزم رو بهتر کنم.

میخوام  نقاشی رو هم با همون کتاب های سنا شروع کنم.

میخوام تا حدی درس های دوره لیسانس رو هم دوره کنم که حداقل اون چهار سال عمرم هدر نرفته باشه.

و میخوام دوباره برای خودم خرج کنم.چون یه مدتی خسیس شدم و برای خرید میگردم ارزونترین رو انتخاب میکنم.جالبه که شوهرم گیر میده که این کفشا چیه خریدی آشغالن!حالا میخوام دوباره برای خودم خوب خرید کنم.

امروز هم که به مناسبت اول مهر ناخن هام رو لاک زدم و تازه انگشترم رو عوض کردم و یه انگشتر عالی که مامان برام کادو خریده رو پوشیدم.دستبند هم دستم کردم.مانتو فرم نو هم پوشیدم.بماند که سه کیلو چاق شدم و مانتوم تنگ شده!

وای چقدر دلم براتون تنگ شده بود.

شوهر من مرد خوبیست اما من زن ،مادر ،همسر و مهمتر از همه انسان بهتری هستم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 13:39  توسط زرین بانو  | 

سلام آبجی ها

پسرم سرما خورده و طبیعتا منم ازش گرفتم.

الان یه جور خوبی گیج و منگم.تو هپروتم برای خودم.

فقط مشکل اینه که سر کارم واین گیجی و منگی چندان خوشایند نیست.هر کاری رو که انجام میدم و هر محاسبه ای رو چک میکنم.تازه وقتی چک میکنم بازم تو هپروتم.

خوب باشین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 12:29  توسط زرین بانو  |