مسئولیت تغییر آنی احساساتم کاملا بر عهده این جانب است!
سلام آبجی های عزیزم

آخرین پست رو خیلی وقت قبل گذاشتم از اون روز کلی اتفاق افتاده.

شغلم رو ازم گرفتن و دادن به خانمی که تازه از راه رسیده.اونم فقط به این دلیل که خواهرزاده یه سرداره!

این اتفاق روز بیست فروردین افتاد و بیست و یکم عقد خواهرم بود.کاملا داغون شدم. تغییر مکان و سر کردن با آدم هایی که هیچ شناختی ازشون نداشتم.

بدترین قسمت این بود که فهمیدم آدم هایی که اون همه بهشون اعتماد داشتم چقدر دروغگو بودن و در حالی که بهم لبخند میزدن داشتن زیر پامو خالی میکردن.

خلاصه روزهای بدی بود و هنوز هم هست.اما من امیدوارم.

هنوز باورم نمیشه پونزده سال زحمت کشیدم و کسی قدر ندونسته.باورم نمیشه خواهر کوچولوم شوهر داره.

جای جدید نت ندارم.امروز هم از نت همکارم استفاده کردم.دلم خیلی براتون تنگ شده.

من برای بیماریم دکتر رفتم.مشاوره هم کردم.این روزها خوشبختانه زندگی بهتره.همسرم سعی میکنه رعایت کنه و من سعی میکنم بخندم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:31  توسط زرین بانو  | 

سلام

این روزها درگیر به تحول شدم.صبح پنجشنبه نامه ای رو برام اوردن که طبق اون باید کارم رو به کس دیگه ای تحویل میدادم.برای مدتی ساکت نشستم.دلیلش رو درک نمیکردم.

رئیس من قراره برا یزندگی بره کانادا برای همین داره خودشو بازنشستخ میکنه اما این موضوع به من ربطی نداشت چون براش جانشینی در تهران مشخص شده بود و منم قرار بود کارمو تو شهر خودم طبق روال انجام بدم.

روزهایی که گذشت روزهای سختی بودن.مشخص نبود چه بلایی سر من بیاد و هنوز هم درست چیزی مشخص نیست.

فقط اینو بگم که یه خانم تازه کار که داییش  معاون شرکته فرمودن حالا که فلانی بازنشسته میشه منو بذارین جاش!و در ضمن زرین رو هم نمیخوام یه کارمند صفر میخوام که بتونم بهش دستور بدم!عقده تا چه حد؟

باور کنین این موضوع کل اداره رو به ریخته چون با جابجایی اون خانم عزیز دردونه کلی جابجایی دیگه هم پیش اومده.

این دلیل غیبتم.اما لطفا این کامنت رو بخونین:

عزيزم حتمن با يه روانپزشك مشورت كن تو آدم مريضي هستي پر از عقده ايي اينو به خاطر اين پست نميگم معمولا همه ي پستاتو ميخونم بيشتر از اين كه شوهرت مشكل داشته باشه تو پر از حسادت و كينه ايي و رفتارات رفتار يه آدم نرمال نيست باور كن كه مريضي
عزيزم اگه خودت و درمان نكني مطمئن باش بعدها زندگي پسرت و خراب ميكني رفتن پيش روانپزشك هيچ ضرري نداره امتحان كن

 

من بعد خوندنش ترسیدم.نکنه واقعا دارم در حق پسرم بدی میکنم؟من ناراحت نشدم فقط ترسیدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:31  توسط زرین بانو  | 

با پسرم که هستم  از مسخره شدن نمیترسم.میتونم حرف هامو و افکارمو بهش بگم بدون اینکه مسخره بشم.

دیشب بهش گفتم بخوابه و دست هاشو صلیبی باز کنه و کفشون رو بذاره رو به آسمون.گفتم از آسمون عشق بگیره و با دستاش پخش کنه تو دنیا.گفتم الان از کف دستاش هزاز هزار تا ذره رنگی داره تو دنیا پخش میشه.

گفتم اگه همه همین کارو بکنن دنیا پر از عشق میشه.دیگه کسی نمیجنگه.دنیا شاد میشه.

پرسید مامانن اونوقت عشق من تموم نمیشه.گفتم نه عزیزم عشقو هر چی بیشتر بدی بیشتر میشه.تازه تو عشقو از خدا میگیری.چیزی که هیچوقت تموم نمیشه.

خوبه که میتونم این حرفا رو بهش بگم.شوهرم همیشه دعوام میکنه و میگه این حرفا رو تو مغز بچه فرو نکن آسیب پذبر میشه.اما من لم میخواد یه ادم خوب تو دنیا باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:58  توسط زرین بانو  | 

کادوی تولد خواهرم به پسرم مجسمه دو تا خرگوش خندان است.یک پدر و پسر که ست لباس پوشیده اند و پسرک روی شانه پدر است.

دیشب اتاق را مرتب میکردم به پسر و پدر گفتممن این مجسمه را بشکنم؟این پدر و پسر است.من حسودی میکنم!

صبح پسر که بیدار شد پرسید مامان دیشب مجسمه مرا شکستی؟

صبح ها بعد از خوردن صبحانه و رفتن به جیشکده برای بار اول میخزد زیر پتو کنار پدرش و کتاب دستش میگیرد.قبلا بلند میخواند اما الان توی دلش و با دهن بستههمانجور که آرزوی کودکیش بود .کتاب های جدیدش سری تالار وحشت است!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:55  توسط زرین بانو  | 

امروز صبح نمازم که تمام شد پسرم از زیر پتو بیرون خزید.کش و قوسی رفت و لبخند زد.بعد داد زو بابایی صبح به خیر.

همانجا خدا را سجده کردم که چنین نعمتی به من و این خانه داده.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:39  توسط زرین بانو  | 

شوهرم عصرها با خواهرهایش میرود پیاده روی. حسادت میکنم؟نه .کار خوبی میکند.

دیروز عصر منو پسرم رفتیم کتاب فروشی.سر  راه محض خاطر دل پسرم یک روسری سدری-یشمی خریدم که نگوید چرا همه اش مشکی میپوشی.

توی کتاب فروشی چهار تا کتاب برداشت.دو تا جودی و دو تا شهر اشباح.من برایش هری پاتر برداشتم.هنوز نمیخواند برایش کمی سنگین هستند اما گذاشتم کنار برای روزهای آینده.

برگشتنی شوهرم خانه بود.کتاب ها سنگین بود و پسرم تمام راه را غر زده بود خسته ام!

آبمیوه ای دادم دستش.زیر کتری را روشن کردم.ظرفی پر از تخمه گذاشتم جلوی شوهرم.مرغ ها را گذاشتم بیرون و از توی سبد میوه چند تا خیار برداشتم و پوست کندم برای شوهرم.میوه را اگر من پوست نگیرم و نگذارم کنار دستش حتما توی یخچال میماند تا خراب شود.پرتقال و سیب هم.

رفتم نماز.بعد غذا را بار گذاشتم و وقت خواب شد.به شوهرم گفتم زیر غذا را خاموش کند و پسرم را بردم توی تخت.

صبح که بیدار شدم سر پسر توی گودی گردنم بود. دلم نیامد تکان بخورم.مگر چند بار توی زندگی آدم این چیزها تکرار میشود؟

سر میدان که پیاده شدم گفت مامان لازم نیست برایم دست تکان بدهی و من سعی کردم خاطره دست کوچکی را که از پشت شیشه تار ماشین با انگشت های گشوده برایم تکان داده میشد تا ابد در خاطرم نگه دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:34  توسط زرین بانو  | 

سلام.سال نوی همتون مبارک.

الان دیگه به سنی رسیدم  که بدونم با عوض شدن سال قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته وقتی به خودم تکونی نمیدم.

سال تحویل خواب بودم.از ساعت هشت شب.پسرم ساعت یازده خزید زیر پتو و گفت خوابم میاد عوضش فردا زودتر بیدار میشم.شوهرم هم خوابید.باشد که سال جدید هم سال خواب های خرگوشی باشد.

از سال قبل درد زیاد یادگاری داشتم اما دل زن است دیگر فقط همان لحظه ای را یادش میاید که مردش کف پایش را بوسید و گفت دوباره به من وابسته شو.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:9  توسط زرین بانو  | 

سلام همه خواهرای گل من.همه دوستای عزیزم.

امسالم گذشت.یه چیزای خوبی یاد گرفتم.یاد گرفتم از شوهرم نترسم.یاد گرفتم وقتی یکی بهم شوک وارد کزد حق دارم گریه کنم یا خونه رو به هم بریزم.شایدم بخوابم.اما بعدش باید دست بگیرم به زانوم و بلند بشم. فهمیدم چقدر قوی هستم.

ممنون که کنار من بودین.همه تون سال خوبی داشته باشین.بهترین ها رو براتون میخوام.شادی و آرامش براتون میخوام.براتون آرزوی یه زندگی شاد سفید و صورتی آروم دارم که رگه های قرمز و بنفش داشته باشه.

تا سال بعد.

من و پسرم و اونایی رو که دوست دارم  وقت دعا یادتون باشه.مرسی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:10  توسط زرین بانو  | 

برای ارشد فراگیر ثبت نام کرده ام.مدیریت منابع علوم انسانی.امتحان چهار اردی بهشت است و منم و حدود سه هزار صفحه کتاب.نمونه سوال هم  کسی نداشت بگیرم ازش.خدا کمک کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:2  توسط زرین بانو  | 

عادت همیشگیمان است که پودر و مایع ظرفشویی و رب و غیره را عمده میگیریم و میگذاریم توی انباری خانه.انباری زیرزمین است و من کلیدش را ندارم.

دیروز ظهرباز هم پودر نداشتم بعد چند بار گفتن.صبر کردم شوهرم خوابید و رفتم دم در خانه خاله ام یک پیمانه پودر گرفتم و ماشین را روشن کردم.

وقتی دراز کشیده بودم با خودم فکر کردم زنگ بزنم به شوهر خاله ام که وقت پیاده روی عصر نگوید من در خانه شان بودم.یکدفعه فکر کردم نترسم.نهایتش ماشین لباسشویی را میشکند.بدتر از این که نمیشود.بعد چشم هایم را بستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:56  توسط زرین بانو  |