مش ماشاالله یک مرد کاملا ایرانیست!
سلام آبجی ها

پسرم سرما خورده و طبیعتا منم ازش گرفتم.

الان یه جور خوبی گیج و منگم.تو هپروتم برای خودم.

فقط مشکل اینه که سر کارم واین گیجی و منگی چندان خوشایند نیست.هر کاری رو که انجام میدم و هر محاسبه ای رو چک میکنم.تازه وقتی چک میکنم بازم تو هپروتم.

خوب باشین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 12:29  توسط زرین بانو  | 

امام رضا ما را دعوت کرده برای جشن تولدش.

امیدوارم قسمت همه بشود.

نایبالزیاره آبجی های گلم هستم.

هنوز بار و بندیل نبسته ام و تازه باید دفتر کارم را هم سر و سامان بدهم!

فعلا.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 11:50  توسط زرین بانو  | 

سلام آبجی ها

روز جمعه بود که تلفنم زنگ زد.همکلاسی های دوره دانشکده بعد از بیست سال پیدام کرده بودن و میخواستن برای پنج شنبه همین هفته تهران دور هم جمع بشیم با خانواده.

خیلی خوشحال شدم.برای اولین بار بود تو این مدت که از خوشحالی رقصیدم.تمام خستگیم از تنم دررفت.

شوهرم روز اول گفت تو برو من نمیام.منم برنامه ریزی هام رو کردم.یکی از دخترهای همکلاسیم رو  تو وایبر پیدا کردم  با هم چت میکردیم.حسادت شوهرم گل کرد.

حالا هی مدام میگوید زن شوهر دار نباید عضو وایبر و غیره باشد.من مدام توی فیسبوک هستم که باشم.به تو ربطی ندارد.من میگم خوب میخوای زنگ بزنم بهش میگه نه هزینه هاش زیاد میشه.اصلا چه معنی میده تو مدام پای تلفن باشی!

خلاصه که الان عصبانیم.خیلی هم عصبانیم.حسادت های مزخرف این مردها تمامی ندارد.شوهر من به پو هم حسادت میکند!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 8:18  توسط زرین بانو  | 

آدم بی جنبه ای که من باشم از صبح به جای حلال کردن حقوقم دارم نظر میذارم واسه آبجی ها.البته واسه همه که فرصت نشد.بعدش مارال جونم-ماری-بانو و سالارش -عسل خانم آدرستونو پیدا نکردم.الان هم کور میشم به سلامتی!

شوهر من مرد خوبیست اما من زن ،مادر ،همسر و مهمتر از همه انسان بهتری هستم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 11:14  توسط زرین بانو  | 

سلام همه آبجی های گلم.

ممنون بابت این همه لطف.ببخشین که من کامنت ها رو فقط تایید کردم و جواب ندادم.بازم ممنون.

شوهر من مرد خوبیست اما من زن ،مادر ،همسر و مهمتر از همه انسان بهتری هستم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 10:14  توسط زرین بانو  | 

دلم میخواد روز چهارم شهریور هی ک بیاد و شب نشه.همکارام بهم تبریک بگن.هی مسیج تبریک برام بیاد حتی اگه از طرف همراه اول باشه.ممنون خدا.

 

شوهر من مرد خوبیست اما من زن ،مادر ،همسر و مهمتر از همه انسان بهتری هستم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 12:35  توسط زرین بانو  | 

از حالا به بعد پای همه پست هام اینو مینویسم:

شوهر من مرد خوبیست اما من زن ،مادر ،همسر و مهمتر از همه انسان بهتری هستم!

باشد که موثر افتد!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 12:50  توسط زرین بانو  | 

امروز تو تاکسی وقت اخبار شنیدم که امروز متایج نهایی ارشد رو میدن.بی اختیار  آه کشیدم اونم بلند.

امسال ارشد آزاد امتحان دادم فقط .شوهرم طبق معمول گفت که نباید وقتم رو بذارم روی درس.چون درگیر میشم و وسواسم شدیدتر میشه.

اما ...با اینکه تهدید همیشگی:زندگی رو ول میکنم ورد زبونش بود میدونم که میتونم.هر چند هزینه ها بالاست و نمیدونم ارزش داره وقتم رو بابت مدرکی هدر بدم که فقط اسم داره و به کارم نمیاد یا نه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 12:49  توسط زرین بانو  | 

دیروز سعی کردم در مورد هیچی حرف نزنم.فقط درباره یه مورد کاری که اونم رئیسم گفت ازش سوال کردم.(من و شوهرم همکاریم).بعد هم ساکت موندم و سعی کردم مدام لبخند بزنم.

بعد در مورد جابجایی ها حرف زد و اتفاقاتی که داره تو شرکت میفته.بعد گفت بهتره من بشم کارمند فانی(برادر شوهرم که تو دفتر تهران کار میکنه) منم گفتم خوب اونجوری که مجبوری بری تهران و اونم گفت خوب برم.دلم به چی خوشه؟زن خوبی درم؟تو خونه آسایش دارم؟تو که همش یا داری میشوری یا توی آشپزخانه کار میکنی یا خوابی! و بالاخره دوباره شروع کرد.ازش پرسیدم پس شوهر خواهرت چکار میکنه ؟خواهرت تمام روز یه دستش تی هست و یه دستش دستمال گردگیری!تازه شوهرش  جرات نداره دست به چیزی بزنه نکنه کثیف بشه! شوهرم هم جواب داد:من شوهر خواهرم نیستم .ول میکنم میرم!

خوب طبیعیه که من دوباره به هم ریختم.مخصوصا که تو خونه هم باز غرو لندی کردیم سرهم.و پسرم هم لجبازی اش گل کرده بود. وقتی هم رفتم نهار و گرم کنم گفت تو دخالت نکن!منم رفتم لباس ها رو از روی بند جمع کردم و تا زدم .به پسرم رسیدم و وقتی شوهرم خواب رفت من هم رفتم بخوابم.

همونطور که با خودم کلنجار میرفتم فکر کردم:از اول زندگیم تهدید شدم.اول که حامله بودم و لکه بینی داشتم شوهرم میگفت اگه برای بچه اتفاقی بیفته من ولت میکنم.بعدش که مشکل کمای سطحی داشتم میگفت من زن مریض نمیخوانم و ولت میکنم میرم.یه روز که فهمید وبلاگ دارم منو برد دم محضر که طلاق بده.یه روز دیگه گفت چون بچه دوم نمیخوای طلاقت میدم.بعدترش هم که به خاطر س:س کمی که داشتیم تهدیدم کرد.

فکر کردم نه ساله دارم با تهدید زندگی میکنم .فکر کردم بیخیال بشم.البته نمیخوام جدا بشم یا شوهرم رو بی محل کنم اما دیگه نمیخوام از خودم مایه بذارم.نه برای بچه ام و نه برای شوهرم.میخوام یه ذره به نفع خودم کار کنم.میخوام سعی کنم.اگه یه روزی هم شوهرم رفت دلم نسوزه که کم کاری از من بود.از طرفی حسرت هم نخورم که جونم رو گذاشتم برای شوهر و زندگی!

حالا چقدر بتونم سر تصمیمی بمونم خدا میدونه.اما کماکان حق غر زدن در اینجا رو برای خودم محفوظ نگه میدارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 10:35  توسط زرین بانو  | 

گاهی اوقات کم می آورم توی زندگی.بعد فکر میکنم رفتن من به کسی ضربه میزند؟

پسرم مرا خیلی دوست دارد.هر روز پشت در خانه ایستاده تا من از راه برسم و با هم برویم خانه.البته پدرش را هم خیلی دوست دارد.همیشه میگوید اندازه هم!

شوهرم دوستم دارد؟نمیدانم اما از زن بودن خسته شده ام.شب ها نمیتوانم کنرش بنشینم.اگر هم بنشینم فقط سکوت هست.بهخاطر سریال هایی که نگاه میکند سعی میکنم  پسرم را از دور و برش دور کنم که طبیعتا خودم هم باید با او بروم.

این چند روز یکی از همکارهایم قرار است جابجا شود.کارش مانده روی زمین و من داشتم با شوهرم درباره اش حرف میزدم که او گفت:خرتر و احمق تر از تو که توی شرکت پیدا نمیشود الان کار را می اندازند گردن تو!سرم داغ شد و شروع کردم به حرف زدن .به خودم که آمدم دیدم دارم مذبوحانه دست و پا میزنم که ثابت کنم خر و احمق نیستم!

حالا فهمیده ام که نباید با شوهرم حرف بزنم.برای همین اکثر اوقات سکوت میکنم.هر بار قبل از گفتن هر حرفی کلی فکر میکنم اما گاهی از تنهایی و گاهی از سادگی حرف میزنم و نتیجه این میشود!

خسته ام از زن بودن.از اینکه در دینم او صاحب من است.مرا خریده و اگر نافرمانی کنم حق دارد مرا کتک بزند.خسته ا م از اینکه باید پاره جگرم را به او بدهم چون پدر است و بچه از پشت اوست.

دلم میخواست جایی به دنیا می امدم که زن هم آدم بود و اجازه داشت چیزی را که صلاح میداند بپوشد نه اینکه اختیارش به دست مردش باشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 13:34  توسط زرین بانو  |