X
تبلیغات
زن مش ماشااله بی درد
مش ماشاالله یک مرد کاملا ایرانیست!

خیلی وقته که خودم رو قانع کردم دیگه بچه نمیخوام.با توجه به سنم و اینکه دکتر گفت وسواسم میتونه ارثی باشه دلم نمیخواست یه موجود دیگه رو بدبخت کنم.

امروز سوار تاکسی که شدم خانمی با نوزادش کنارم نشست.خانمی که چادر را روی بچه کشیده بود و صورتش پر از لک بود.به طور طبیعی از تماس با بقیه مسافرها خوشم نمیاد و خودم رو کنار کشیدم. بعد از زیر چادر یه صدایی اومد.صدای نوزاد که اوایل مثل بچه گربه است و چند تا سرفه کوچولو.

سرم رو برگردوندم  و بیرون رو نگاه کردم.نمیتونستم خودم رو گول بزنم که چقدر عاشق بچه ام و چقدر دلم میخواد یه دست کوچولو لباسم رو چنگ بزنه و با هر صدام چشماشو به طرفم بچرخونه.

چقدر دلم میخواست گریه کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 13:4  توسط زرین بانو  | 

دیروز ظهر خیلی خسته بودم.بیهوش افتادم توی تخت و یه کمی با پسرم بازی کردیم و بعد هم دو تاییمون غش کردیم.غذا روی گاز بود و داشت کم کمک جا میفتاد.ساعت 7خاله ام زنگ زد.اونقدر به شمارهاش نگاهکردم تا قطع کرد سری به غذا زدم و دوباره ولو شدم روی تخت.ساعت هفت و نیم دیگه رسما پاشدم و خونه رو مرتب کردم و ظرف شستم و....ساعت هشت و نیم شوهرم اومد .درو که باز کردم یه گل اومد طرفم.

شوهرم عادت به کادوی مناسبتی ندارد.مثلا رفته ایم بیرون برای خرید بعد ماشین را میزند کنار.ممکن است حتی دوبل پارک کند .بعد با یک بسته که کادو هم نشده میاید تو ماشین و میگذارد روی پایم.من عین برق گرفته ها به تبلت خیره میشوم و بعد وسط خیابان ماچش میکنم.

اما دیشب گل گرفته بود از طرف خودش و پسر.شیرینی را هم از جایی گرفته بود که میدانست من دوست دارم.راهش کلی دور شده بود.همین برایم مهم بود.

تازه امروز هم به پسر گفت دوباره به من تبریک بگوید.

زندگی شیرین است.غم هم خر است.گاهی میاید باید بی خیالش شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 12:5  توسط زرین بانو  | 

مامان و خواهرم مشهد هستند.دیروز بعد از یک روز خسته کننده خواهرم زنگ زد.گفت پشت پنجره فولاد هستند و دعاکنم.

گریه ام گرفت.گفتم خدایا شکرت.خدایا شکرت اما شفا بده.مرا شفا بده.کاری کن وسواس دست از سرم بردارد.کاری کن خواهرم خوب شود.من بنده بدی هستم اما خواهر خوب است عین آب زلال است .به تمام حرف هایت گوش میکند کمکش کن.

پ.ن:خیلی دلم میسوزه چند روز قبلترش داشتم دعا میکردم برای خواهرم بعد دیدیم با این وسواس لعنتی حتما زندگی خوبی نخواهد داشت و زبانم لال تنها دعا برایش این است که بمیرد تا خلاص شود و بعد نشستم یک دل سیر گریه کردم که برای خواهرم هیچ کاری نمیتوانم بکنم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 10:54  توسط زرین بانو 

فرموده اند تشریف میاورند برایمان ویندوز سون نصب کنند که نمیدانید ما چقدر از ادا و اطواراتش بیزاریم.

اون به درک الان دوباره آدرس همه تان را از دست میدهم.قسم میخورم به جون مسئول آی تی شرکتمان ایندفعه دست از تنبلی بردارم و همه را بذارم تو لینکدونی باشد که هی تند تند مشغول نوشتن ادرس و کپی گرفتن از داده ها و اطلاعاتمان نباشیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 13:54  توسط زرین بانو  | 

بیست و پنج سال قبل مل دیشب مامانم گوشه انباری گریه میکرد.بابا نبود مثل همیشه.سرش گرم کار بود.بعد آمد و مامان رفت بیمارستان.برادرهایم که کوچک تر بودند رفتند خانه مامان بزرگ و من ماندم خانه.نصفه شب بابا آمد و من پرسیدم بچه چی بود و جواب :دختر و هق هق من تا صبح بند نیامد.حسود بودم و دلم نمیخواست دختری به خانواده اضافه شود.بعد از یک هفته به اصرار بابا با یک دسته گل رفتم دیدن مامان که خانه مامان بزرگ مانده بود.مامان مرا بغل کرد و گفت چقدر دوستم دارد.خواهرم را داد بغلم.موجود کوچک چروکیده ای بود.دیرتر از موعد به دنیا امده بود و زشت بود اما من عاشقش شدم و تا شب روی پایم نگهش داشتم.

خواهرم دوستم داشت عین یم مادر.زمانی که برای کار به تهران رفتم نامه هایش دل سنگ را آب میکرد.در تمام این مدت فقط یکبار دل مرا شکست .من صدها بار.

حالا خواهرم خانم کاملیست کاملا شبیه من.نیمه من است.میدانم که مرا از هر کسی در دنیا بیشتر دوست دارد و من....

کاش خواهرم خوشبخت شود.خواهرم وسواس دارد.تمام حرکاتش عین من است و من نگرانش هستم.چقدر  دلم میسوزد .چقدر که درمانها بی اثر بوده.چقدر که او کامل است و مهربان و انسان.درست عین نیلوفر آبی.

برایمان دعا کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 13:34  توسط زرین بانو  | 

زنی با پاشنه کفش دوست پسرش را کشت!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 8:57  توسط زرین بانو  | 

من:دارم میرم موهام بشورم.

شوهر:چرا؟مگه تو اداره مقنعتو درمیای موهاتو نشون میدی به همه؟

من::o

شوهر:چرا کفش پاشنه بلند پوشیدی؟

من:خسته شدم هر روز کفش اسپرت.

شوهر:کفش پاشنه بلند باعث میشه باسنت وقت راه رفتن بیشتر نمود داشته باشه!



+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 9:43  توسط زرین بانو  | 

سلام.

من الان با یه ناخن و انگشت دردناک دارم براتون تایپ میکنم.آخه انگشت اشاره دست راستم که شکسته بود از دیشب دردناک شده و خون مردگی زیر کاشت دارم.دیشب زنگ زدم به سالن برای ترمیم گفت ساعت چهار و نیم عصر برم.من بی خیال شدم گفتم چسب میزنم به ناخنم و صبر میکنم تا بتونم وقت مناسب.تازه ته حسابم هم نود تومن بیشتر نمونده بود و فکر کردم تا حقوق اسفند رو بدن به سلامتی صبر میکنم.

امروز صبح خانمه از سالن تماس گرفت که من سرما خورده ام امروز ساعت دوازده و نیم بیاین تا چند روز نیستم.من البته کلی خوشحال شدم اما از طرفی از آدم سرما خورده هم خیلی میترسم!

اصلا هر چیزی که به ادم اضافه میشه به نوعی دردسر میشه ها!مثلا اگه ناخن هات رو از ته بگیری بهترین حالته اگه بذاری بلند بشن مدام باید حواست باشه نشکنن.اگه لاک بزنی باید همش حواست باشه لب پر نشه لاکت و ....در کل سنگین میشه بار آدم!اما...بکش و خوشگلم کن و من کلی حس خوب نسبت به کاشت دارم.فقط امیدوارم امروز سرما نخورم!

پریروز چند تا سیب زمینی آب پز کردم که کوکو درست کنم.اما برامون آبگوشت نذری آوردن.منم از خدا خواسته برای دیروز شوهرم آبگوشت درنظر گرفتم برای خودم هم سیب زمینی.اما دیروز حس خوردنشون رو نداشتم.رسیدم خونه دو تا لقمه نون خالی خوردم و لباس ریختم تو ماشین وجارو زدم.شوهرم هم دانشگاه بود و پسرم هم خوابش میومد.منم کنارش یه ساعتی خوابیدم اما اونقدر لگد بهم زد که همه جام کبود شده!

دیشب مرغ گذاشتم برای دو تا مرد خونه!و گفتم خودم پوره سیب زمینی میخورم .چک کردم دیدم کالری سیب زمینی خیلی کمتر از نونه.منم دو تا از سیب زمینی ها رو گذاشتم تو پاکت و آوردم سر کار برای صبحانه!گمونم من برای یه مدتی برم تو رژیم سیب زمینی .

آقا پسر محترم بنده که دیشب تا ساعت هشت و نیم خواب بودن از ساعت ده شروع کردن به مشق نوشتن ومعلوم شد کلی مشق دارن!تلویزیون روشن بود و برنامه جهشی در علم رو داشت و داشت در مورد بینگ بنگ و...میگفت.منم به خاطر پسرم که مشغول نوشتن مشق بودن بیدار بودم و خاطره مینوشتم.پسرم یه چشمش به مشقش بود و یه چشمش به تلویزیون .از من سوالی درباره انبساط جهان!پرسید و من گفتم من الان حواسم اونجا نیست و یکدفعه پسرم برگشت گفت تو که زمین شناسی رو ول کردی فیزیک رو هم ول کردی آخه چرا؟

من خودم رو از بالا دیدم.یه زن که موهاش هنوز اونقدر بلند نیست که درست بسته بشه ونامرتبه.قوز کرده توی دفترش و داره مینویسه و هر روز مقداری از دانسته هاش رو از دست میده تازه امیدواره فوق هم قبول بشه!

به پسرم گفتم من الان مامان تو هستم واین مهمترین چیزه اما میدونم که پسرم خیلی خوشش نیومد.تا ساعت دوازده مشق نوشت و بعد هم مراسم جیش و مسواک و دعای وقت خواب .هی هم میگفت منو بغل نکن دستات سردن!

بهتره بس کنم چرت و پرت نوشتن رو!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 10:2  توسط زرین بانو  | 

سلاااااااااااااااااااااااااممممممممممممممو بوووووووووووووووووسسسسسسسس.

سال نو مبارک.

بله من هنوز زنده ام و دلیل اینکه از آخر سال تا به امروز نبوده ام چیزی نیست جز به هوا رفتم کل سیستمم!آقا ما صبح آمدیم دیدیم که ویندوزمان به فنا رفته.تازه فقط این نبود که!مونیتورمان هم هی میپرید!مسئول آی تیمان فرمودند که کامپیوترتان را روشن بگذارید تا ریموت شویم و دردتان را درمان کنیم.نشان به آن نشان که از آن روز تا به روز 7فروردین کامپیوتر ما به صورت بیست و چهارساعته روشن میبودند!تا اینکه بالاخره ویندوز نصب شد اما....دریغ و درد که اینترنتمان کماکان قطع بود!

و اما...در این ایام چند کار مفید انجام دادم.اول اینکه نمایندگی زیروتن از اون ته مهای انبار چهار تا شلوار پیدا کرد که من سه تایش را خریدم و انبار کردم داخل خانه برای روز مبادا!بعد روز 25اسفند مرخصی گرفتم رفتم برای کاشت ناخن و کلی خوش گذشت و کلی هم همه گفتند اصلا بهت نمیاد ازدواج کرده باشی و من هی خوش خوشانم شد.گفتم که ناخن هایم را گرد کند و راستش چندان فرقی با ناخن های اصلیم نداشت(البته در زمان سلامتیشان)اما خیلی دوستشان داشتم و روی انگشت حلقه ام دادم سه تا قلب قرمز کشید!بعد از مدت ها کاری رو انجام دادم که دوست داشتم.بعد از اونجا رفتم و موهام رو درست کردم .رنگ مو شکلاتی و های لایت کاهی روش که شوهرم خیلی خوشش اومد!از ساعت هفت و نیم صبح رفتم آرایشگاه و ساعت چهار و نیم جنازه ام رو کشوندم خونه .بدون نهار و صبحانه.

وقتی رسیدم خونه شوهرم و پسرم خوابیده بودن و من هر چی دور و برشون راه رفتم منو ببینن بیدار نشدن.منم رفتم حموم و خوابیدم.اما وقتی بیدار شدم شوهرم خیلی ذوق کرد وو گفت لازم نیست وقتی ریشه ها هم در اومد بری و همینجوری خوبه!البته من میدونم میترسه من برم های لایتامو بگیرم و دوباره موهامو تیره کنم!

ایام عید هم سعی کردم سخت نگیرم وسخت هم نگذشت و راضی بودم تا به اینجا و پسرم هم که کلی بهش خوش میگذره ومدام میگه من باورم نمیشه خانممون دست از سرمون برداشته باشه!یعنی رو دارن بچه های این دوره زمونه.

این پست رو هم گمونم باید برم از اتاق همکارم بفرستم.فکر کنین همه تمام ساعات روز رو اینترنت دارن به جز من.حالا من برم خودمو بکشم؟

درست شد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم فروردین 1393ساعت 12:36  توسط زرین بانو  | 


همینطور که کامنت تایید میکنم رو به ارباب رجوع میکنم:خیلی کنده این اینترنت!ببخش که معطل شدی!

خوب باشید.من یه خورده گرفتارم.آخر سال و....و این پسر هم که چند روز دیگر تولدش است و روز به روز شیطان تر میشود.

وقتی دارم برایش میگویم که طبق ایمیل معلمش امروز چه کارهایی را باید انجام دهد میگوید:اصلا کی گفت شما ایمیل منو باز کنین؟مگه نمیگین ایمیل و مسج خصوصیه و کسی نباید بخونه؟به احترام حرمت پدر و مادری هر دو یک دقیقه سکوت میکنیم تا خنده امان را هم بپوشانیم و در ضمن یک جواب مناسب هم پیدا کنیم!

برای عید خرید کرده ام و طبق معمول راضی نیستم!یک جفت کفش میخواهم با یک کیف اگر پولی بماند.

اما خدار اشکر برای دل خوش فقط کافیست فکر کنید خدا چه نعمتهایی بهتان داده.

بروم سر کار!


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 13:19  توسط زرین بانو  |